زندگينامه بزرگان ديني زندگينامه بزرگان ديني .

زندگينامه بزرگان ديني

زندگينامه امام عسگري (ع)

زندگي نامه امام عسگري (ع),ولادت امام حسن عسگري(ع),دوران امامت امام يازدهم

زندگي نامه امام عسگري (ع)
امام حسن عسگري (ع ) در سال 232هجري در مدينه چشم به جهان گشود . مادر والا گهرش سوسن يا سليل زني لايق و صاحب فضيلت و در پرورش فرزند نهايت مراقبت راداشت ، تا حجت حق را آن چنان كه شايسته است پرورش دهد . اين زن پرهيزگار در سفري كه امام عسگري (ع ) به سامرا كرد همراه امام بود و در سامرا از دنيا رحلت كرد. كنيه آن حضرت ابامحمد بود.

 

صورت و سيرت امام حسن عسگري  (ع )
امام يازدهم صورتي گندمگون و بدني در حد اعتدال داشت. ابروهاي سياه كماني، چشماني  درشت و پيشاني گشاده داشت. دندانها درشت و بسيار سفيد بود . خالي بر گونه راست داشت. امام حسن عسگري (ع ) بياني شيرين و جذاب و شخصيتي الهي باشكوه و وقار و مفسري بي نظير براي قرآن مجيد بود. راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه براي اصحاب بزرگوارش - در ايام عمر كوتاه خود - روشن كرد.


دوران امامت امام حسن عسگري
به طور كلي دوران عمر 29ساله امام حسن عسگري (ع ) به سه دوره تقسيم مي گردد : دوره اول 13سال است كه زندگي آن حضرت در مدينه گذشت. دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت. دوره سوم نزديك 6 سال امامت آن حضرت مي باشد. دوره امامت حضرت عسگري (ع ) با قدرت ظاهري بني عباس رو در روي بود. خلفايي كه به تقليد هارون در نشان دادن نيروي خود بلند پروازيهايي داشتند. امام حسن عسگري (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانيد.

 

زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف دو غلام ستمكار را بر امام گماشته بود، تا بتواند آن حضرت را - به وسيله آن دو غلام - آزار بيشتري دهد ، اما آن دو غلام كه خود از نزديك ناظر حال و حركات امام بودند تحت تأثير آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاري گراييده بودند. وقتي از اين غلامان جوياي حال امام شدند ، مي گفتند اين زنداني روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نياز با معبود خود سرگرم است و با كسي سخن نمي گويد. عبيدالله خاقان وزير معتمد عباسي با همه غروري كه داشت وقتي با حضرت عسكري ملاقات مي كرد به احترام آن حضرت برمي خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود مي نشانيد.

 

پيوسته مي گفت : در سامره كسي را مانند آن حضرت نديده ام ، وي  زاهدترين و داناترين مردم روزگار است. پسر عبيدالله خاقان مي گفت : من پيوسته احوال آن حضرت را از مردم مي پرسيدم، مردم را نسبت به او متواضع مي يافتم، مي ديدم همه مردم به بزرگواريش معترفند و دوستدار او مي باشند. با آنكه امام (ع ) جز با خواص شيعيان خود آميزش نمي فرمود ، دستگاه خلافت عباسي  براي حفظ آرامش خلافت خود بيشتر اوقات ، آن حضرت را زنداني و ممنوع از معاشرت داشت .

 

" از جمله مسائل روزگار امام حسن عسگري (ع ) يكي نيز اين بود كه از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شيعه ، به دست كساني سپرده مي شد كه دشمن آل محمد (ص ) و جريانهاي شيعي  بودند ، تا بدين گونه بنيه مالي نهضت تقويت نشود . چنانكه نوشته اند كه احمد بن عبيدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والي اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بيت رسالت ، نهايت مرتبه عداوت را داشت " . " نيز اصحاب امام حسن عسگري ، متفرق بودند و امكان تمركز براي آنان نبود ، كساني چون ابوعلي  احمد بن اسحاق اشعري در قم و ابوسهل اسماعيل نوبختي  در بغداد مي زيستند ، فشار و مراقبتي كه دستگاه خلافت عباسي ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود كه جناح مقابل را با سخت ترين نوع درگيري  واداشته بود.

 

اين جناح نيز طبق ايمان به حق و دعوت به اصول عدالت كلي، اين همه سختي را تحمل مي كرد، و لحظه اي از حراست ( و نگهباني ) موضع غفلت نمي كرد " . اينكه گفتيم : حضرت هادي (ع ) و حضرت امام حسن عسگري (ع ) هم از سوي  دستگاه خلافت تحت مراقبت شديد و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با ياران خاص و كساني كه براي حل مشكلات زندگي مادي و ديني  خود به آنها مراجعه مي نمودند - كمتر معاشرت مي كردند به جهت آن بود كه دوران غيبت حضرت مهدي (ع ) نزديك بود ، و مردم مي بايست كم كم بدان خو گيرند ، و جهت سياسي و حل مشكلات خود را از اصحاب خاص كه پرچمداران مرزهاي مذهبي بودند بخواهند ، و پيش آمدن دوران غيبت در نظر آنان عجيب نيايد.

 

باري ، امام حسن عسگري (ع ) بيش از 29سال عمر نكرد ولي در مدت شش سال امامت و رياست روحاني اسلامي، آثار مهمي  از تفسير قرآن و نشر احكام و بيان مسائل فقهي و جهت دادن به حركت انقلابي  شيعياني كه از راههاي دور براي كسب فيض به محضر امام (ع ) مي رسيدند بر جاي گذاشت. در زمان امام يازدهم تعليمات عاليه قرآني و نشر احكام الهي و مناظرات كلامي جنبش علمي خاصي  را تجديد كرد ، و فرهنگ شيعي - كه تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته هاي ديگر نيز مانند فلسفه و كلام باعث ظهور مردان بزرگي چون يعقوب بن اسحاق كندي ، كه خود معاصر امام حسن عسگري بود و تحت تعليمات آن امام ، گرديد.

 

در قدرت علمي  امام (ع ) - كه از سرچشمه زلال ولايت و اهل بيت عصمت مايه گرفته بود - نكته ها گفته اند. از جمله: همين يعقوب بن اسحاق كندي فيلسوف بزرگ عرب كه دانشمند معروف ايراني ابونصر فارابي شاگرد مكتب وي بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و كتابي را كه بر رد قرآن نوشته بود سوزانيد و بعدها از دوستداران و در صف پيروان آن حضرت درآمد .


شهادت امام حسن عسگري  (ع )
شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجري نوشته اند. در كيفيت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبيدالله بن خاقان گويد روزي براي پدرم ( كه وزير معتمد عباسي بود ) خبر آوردند كه ابن الرضا - يعني  حضرت امام حسن عسگري - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد. خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه كرد. يكي از ايشان نحرير خادم بود كه از محرمان خاص خليفه بود ، امر كرد ايشان را كه پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند. و طبيبي را مقرر كرد كه هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز براي پدرم خبر آوردند كه مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولي گرديده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - كه عموما اطباي  مسيحي و يهودي در آن زمان بودند - امر كرد كه از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضي القضات ( داور داوران ) را طلبيد و گفت ده نفر از علماي مشهور را حاضر گردان كه پيوسته نزد آن حضرت باشند .

 

اين كارها را براي  آن مي كردند كه آن زهري  كه به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته ، پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنكه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگي از دار فاني به سراي باقي رحلت نمود. بعد از آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زيرا شنيده بود كه فرزند آن حضرت بر عالم مستولي  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد كرد ... تا دو سال تفحص احوال او مي كردند ... .

 

اين جستجوها و پژوهشها نتيجه هراسي بود كه معتصم عباسي و خلفاي قبل و بعد از او - از طريق روايات مورد اعتمادي كه به حضرت رسول الله (ص ) مي پيوست ، شنيده بودند كه از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسكري فرزندي پاك گهر ملقب به مهدي آخر الزمان - همنام با رسول اكرم (ص ) ولادت خواهد يافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد. بدين جهت به بهانه هاي  مختلف در خانه حضرت عسكري (ع ) رفت و آمد بسيار مي كردند ، و جستجو مي نمودند تا از آن فرزند گرامي اثري بيابند و او را نابود سازند.

 

به راستي داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهيم (ع ) و حضرت موسي  (ع ) تكرار مي شد. حتي قابله هايي  را گماشته بودند كه در اين كار مهم پي جويي  كنند.  اما خداوند متعال - چنانكه در فصل بعد خواهيد خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسيب زمان حفظ كرد ، و همچنان نگاهداري خواهد كرد تا مأموريت الهي خود را انجام دهد. باري ، علت شهادت آن حضرت را سمي مي دانند كه معتمد عباسي در غذا به آن حضرت خورانيد و بعد ، از كردار زشت خود پشيمان شد. بناچار اطباي مسيحي و يهودي كه در آن زمان كار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ويژه در مأموريتهايي كه توطئه قتل امام بزرگواري مانند امام حسن عسكري (ع ) در ميان بود ، براي معالجه فرستاد.

 

البته از اين دلسوزيهاي ظاهري هدف ديگري  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقيقت ماجرا بود. بعد از آگاه شدن شيعيان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسكري  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوي صداي ناله و گريه برخاست. مردم آماده سوگواري و تشييع جنازه آن حضرت شدند.

 

ماجراي جانشين بر حق امام عسگري
ابوالاديان مي گويد : من خدمت حضرت امام حسن عسگري (ع ) مي كردم. نامه هاي آن حضرت را به شهرها مي بردم . در مرض موت ، روزي من را طلب فرمود و چند نامه اي نوشت به مدائن تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهي  شد و صداي گريه و شيون از خانه من خواهي شنيد ، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود. ابوالاديان به امام عرض مي كند : اي سيد من ، هرگاه اين واقعه دردناك روي  دهد ، امامت با كيست ؟ فرمود : هر كه جواب نامه من را از تو طلب كند.

 

ابوالاديان مي گويد : دوباره پرسيدم علامت ديگري به من بفرما. امام فرمود : هركه بر من نماز گزارد. ابوالاديان مي گويد : باز هم علامت ديگري بگو تا بدانم . امام مي گويد : هر كه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شماست . ابوالاديان مي گويد : مهابت و شكوه امام باعث شد كه نتوانم چيز ديگري  بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم . وقتي به در خانه امام رسيدم صداي شيون و گريه از خانه امام بلند بود.

 

داخل خانه امام ، جعفر كذاب برادر امام حسن عسگري  را ديدم كه نشسته ، و شيعيان به او تسليت مي دهند و به امامت او تهنيت مي گويند. من از اين بابت بسيار تعجب كردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم . اما او جوابي نداد و هيچ سؤالي نكرد . چون بدن مظهر امام را كفن كرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمي آمد و جعفر كذاب را دعوت كرد كه بر برادر خود نماز بخواند. چون جعفر به نماز ايستاد ، طفلي گندمگون و پيچيده موي ، گشاده دنداني مانند پاره ماه بيرون آمد و رداي جعفر را كشيد و گفت : اي عمو پس بايست كه من به نماز سزاوارترم . رنگ جعفر دگرگون شد. عقب ايستاد. سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوي  امام علي النقي عليه السلام دفن كرد . سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامه ها را كه با تو است تسليم كن . من جواب نامه را به آن كودك دادم . پس " حاجزوشا " از جعفر پرسيد : اين كودك كه بود ، جعفر گفت : به خدا قسم من او را نمي شناسم و هرگز او را نديده ام .

 

در اين موقع ، عده اي  از شيعيان از شهر قم رسيدند ، چون از وفات امام (ع ) با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره كردند . چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسيدند : بگو كه نامه هايي كه داريم از چه جماعتي است و مالها چه مقدار است ؟ جعفر گفت : ببينيد مردم از من علم غيب مي خواهند ! در آن حال خادمي از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : اي مردم قم با شما نامه هايي  است از فلان و فلان و همياني ( كيسه اي ) كه در آن هزار اشرفي است كه در آن ده اشرفي است با روكش طلا . شيعياني كه از قم آمده بودند گفتند : هر كس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامه ها و هميان را به او تسليم كن.

جعفر كذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل كرد. معتمد گفت : برويد و در خانه امام حسن عسگري (ع ) جستجو كنيد و كودك را پيدا كنيد . رفتند و از كودك اثري نيافتند . ناچار " صيقل " كنيز حضرت امام عسگري (ع ) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينكه او حامله است . ولي هرچه بيشتر جستند كمتر يافتند. خداوند آن كودك مبارك قدم را حفظ كرد و تا زمان ما نيز در كنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان مي باشد . درود خداي بزرگ بر او باد.
برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۶:۵۰ توسط:هادي موضوع:

كنكاشي در علت درگذشت ناگهاني حضرت معصومه سلام الله عليها

وفات حضرت معصومه(س),علت درگذشت حضرت معصومه(س),چگونگي وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها

كنكاشي در علت درگذشت ناگهاني حضرت معصومه سلام الله عليها

حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها درخانه ي عصمت و طهارت چشم به جهان گشود، مادرش نجمه سلام الله عليها و پدرش امام هفتم، حضرت امام موسي كاظم عليه السلام و برادرش امام رضا عليه السلام بود.

 

چنانكه مي‌دانيد حضرت معصومه عليها‌ السلام در پناه برادرش زندگي مي‌كرد، زيرا پدرش در زندان بود. هنگامي كه يگانه برادر و پناهگاهش از روي اكراه به خراسان رفت، يك سال در مدينه بدون برادر زندگي كرد، ولي كاسه صبرش لبريز شده و تصميم گرفت به خاطر ديدار برادر، سفر دور و دراز بين مدينه و خراسان را بپيمايد، سرانجام همراه كارواني از بستگانش، مدينه را به قصد خراسان ترك كرد و با يك جهان اشتياق و اميد، بلكه پس از يك سال دوري برادر و سرپرستش، به فيض زيارت او نايل شود، ولي در ساوه بيمار شد....


چه چيزي موجب بيماري آن حضرت شد؟
بعضي علت بيماري آن حضرت را چنين نوشته‌اند: مردم ساوه در آن عصر از دشمنان سرسخت خاندان نبوت بودند، از اين رو وقتي كه موكب حضرت معصومه عليهاالسلام و همراهانش به ساوه رسيد، به آن حمله كردند و جنگ سختي درگرفت، برادران و برادرزادگان حضرت معصومه عليهاالسلام در اين جنگ به شهادت رسيدند، حضرت معصومه همچون عمه‌اش زينب عليه‌السلام وقتي كه بدن‌هاي پاره پاره آنها را كه 23 تن بودند ديد، به شدت غمگين گشته و بر اثر آن بيمار شد و سپس روانه قم شد و در قم بيماري او ادامه يافت و پس از 16 يا 17 روز رحلت كرد.


و در روايت ديگر آمده: هارون بن موسي بن جعفر عليه‌السلام همراه 23 نفر از بستگانش كه يكي از آنها خواهرش حضرت معصومه عليه‌السلام بود، در يك كارواني وارد ساوه شدند، دشمنان اهل بيت عليه‌السلام به هارون كه در حال غذا خوردن بود، حمله كردند و او را به شهادت رساندند و افراد ديگر كاروان را مجروح و پراكنده ساختند.
نقل شده: در غذاي حضرت معصومه عليه‌السلام زهر ريختند و آن بانوي گرامي، مسموم گشته و بستري شد و طولي نكشيد كه در قم به شهادت رسيد و اين روايت يا زخمي شدن حضرت معصومه عليهاالسلام از نظر نويسنده صحيح‌تر است. مطابق نقل بعضي، مسموم كردن آن حضرت توسط زني در ساوه انجام شد.


زمين حرم مال چه كسي بوده و چه كسي ايشان را دفن كرد؟
زميني كه آستانه حضرت معصومه عليهاالسلام در آن واقع است، بابلان نام داشته و اين زمين پيش از آنكه مرقد مطهر آن حضرت شود، بنايي نداشته است، فقط ملكي از ملك‌هاي موسي بن خزرج بوده است، اين زمين را موسي بن خزرج كه هم مهمان‌دار حضرت معصومه عليهاالسلام بود و هم در عصر خويش رئيس و محترم بود، براي دفن آن حضرت معين كرد.


آل سعد در اين سرزمين سردابي حفر كردند تا آن را مقبره حضرت معصومه عليه‌السلام قرار دهند، پس از آنكه جنازه مطهر آن بي بي بزرگوار را غسل داده و كفن كردند، ‌آن را به آن سرزمين آوردند، در اين وقت ميان آل سعد گفت‌وگو شد كه چه كسي داخل قبر شده و جنازه را در سرداب به خاك بسپارد، سرانجام اتفاق كردند كه شخصي به نام «قادر» كه پيرمرد پرهيزكار و صالح و سيد بود داخل قبر شود آن گوهر پاك را دفن كند.


چون به سراغ آن مرد رفتند، ناگاه از جانب صحرا دو سوار نقاب دار پيدا شدند، همين كه به نزديك رسيدند، از مركب خود پياده شدند و بر جنازه حضرت معصومه عليه‌السلام نماز گزاردند، سپس داخل سرداب شده و جنازه را دفن كردند، آن گاه بيرون آمده و رفتند و كسي نفهميد كه آنها چه كسي بودند.


حرم را چه كسي ساخته است؟
آنگاه موسي بن خزرج سقف و سايباني از بوريا بر سر قبر برافراخت تاهنگامي كه حضرت زينب عليهاالسلام دختر امام نهم عليه‌السلام وارد قم شد و قبه‌اي بر آن مرقد مطهر بنا كرد.
بعد از مدتي ام محمد دختر موسي پسر امام جواد عليه‌السلام وفات كرد، جنازه او را در كنار مرقد حضرت معصومه عليهاالسلام به خاك سپردند.
مدتي بعد، ميمونه خواهر ام محمد وفات كرد، او را نيز در كنار مرقد حضرت معصومه عليهاالسلام به خاك سپردند و قبه‌اي جداگانه بر روي قبر آن دو بانو، بنا كردند سپس بْريهيه دختر موسي بن امام جواد عليه‌السلام وفات كرد، او را نيز در آنجا به خاك سپردند.


چه كسي از امام زادگان در حرم مدفونند؟
مرحوم محدث قمي، غير از بانوان فوق، از بانوان ديگر نيز نام برده كه در كنار مرقد مطهر حضرت معصومه عليه‌السلام مدفون هستند، مانند: زينب دختر امام جواد عليه‌السلام، ام اسحاق كنيز محمد بن موسي مبرقع عليه‌السلام و ام حبيب كنيز محمد بن احمد بن موسي مبرقع عليه‌السلام.
بنابراين در مجموع شش تن از امامزادگان و منسوبين به امامان عليه‌السلام در كنار مرقد مطهر حضرت معصومه دفن شده‌اند از اين رو شايسته است آنان كه مرقد شريف حضرت معصومه عليه‌السلام را زيارت مي‌كنند، از آنها نيز ياد كنند، گرچه با اين جمله كوتاه باشد:
«اَلسَلامُ عَلَيْكُنَ يا بَناتِ رَسُولِ اللهِ، اَلسَلامُ عَلَيْكُنَ وَ رَحْمَهُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ؛
سلام بر شما اي دختران رسول خدا، سلام و رحمت و بركات خدا به شما باد.»


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۶:۲۱ توسط:هادي موضوع:

زندگينامه ملا محمد مهدي نراقي

زندگينامه ملا محمد مهدي نراقي,بيوگرافي ملا محمد مهدي نراقي,آثار ملا محمد مهدي نراقي

زندگينامه ملا محمد مهدي نراقي
حاج ملا محمدمهدي بن ابي‌ذر فاضل نراقي معروف به «محقق نراقي» كنار فرزندش ملا احمد نراقي در نجف اشرف مدفون است. اين دو به فاضلين نراقي معروف اند. او از مهادي اربعه است.

 

تولد ملا محمدمهدي نراقي
شهر زيبا و تاريخي كاشان در طول تاريخ به «دارالمؤمنين» معروف بوده است. همواره عالمان بزرگ و ناميِ فراواني از آن ظهور كرده‌اند و جهان اسلام از وجود نوراني آنان بهره‌هاي چشمگيري برده است.[۱] دانشمنداني كه هر كدام با تأليفات خود در رشته‌هاي گوناگون چراغ هدايت شدند و يكي پس از ديگري در عرصه‌هاي علم و حكمت درخشيدند و بر زيبايي‌هاي اين شهر جلوه ديگر بخشيدند.


در اين شهر با افول هر ستاره، ستاره‌اي ديگر طلوع مي‌كند. در سال 1091 ق. هنگامي كه دانشمند توانگر ملا محسن فيض كاشاني چشم از دنيا فرومي‌بندد. از آن پس فروغ و نشاط معنوي شهر كاشان رو به افول و خمودي مي‌نهد. اين شهر حدود چهل سال زانوي غم به بغل مي‌گيرد و به انتظار طلوع ستاره درخشان ديگر مي‌نشيند.[۲] تا اين كه در سال 1128 ق. در نراق ـ يكي از روستاهاي اطراف كاشان ـ نوزادي از مادر متولد مي‌شود. پدر وي كه ابوذر نام داشت و از كارگزاران ساده دولتي بود به اميد اين كه فرزندش از ناشران حقيقي شريعت محمدي صلي الله عليه و آله و از منتظران واقعي حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه شريف باشد نام او را «محمدمهدي» مي‌گذارد.[۳]


تحصيلات ملا محمدمهدي نراقي
اين فرزند دوران كودكي و نوجواني را در روستاي نراق سپري مي‌كند. در همان اوان نوجواني علاقه شديدي نسبت به تحصيل علم و آگاهي از واقعيت‌هاي هستي در وجود خود احساس مي‌كند. پس فرصت را از دست نداده، با ذوق و شوق فراوان آماده يادگيري علوم و معارف اسلامي مي‌شود. بدين سان محمدمهدي آواي هجرت سر مي‌دهد و براي ثبت نام در مدرسه علوم ديني كاشان به سوي آن ديار روانه مي‌گردد.


حوزه‌هاي علميه آن دوران از نظر پذيرش، برنامه روشن و ثابتي نداشت. هر علاقه‌مندي تنها با مراجعه و معرفي آوردن از سوي روحاني محل مي‌توانست به آساني وارد مدرسه شود و از همان روز در پاي درس استاد، حق حضور داشته باشد. او نيز اين مرحله را پشت سر مي‌گذارد و يكي از حجره‌هاي مدرسه را براي مطالعه و اقامت شبانه‌روزي خود انتخاب مي‌كند.


البته سادگي ورود عاشقان حقيقت به حوزه‌هاي علميه بدان معنا هم نبود كه از هيچ نوع نظم و برنامه‌اي برخوردار نباشد، بلكه طلاب علاوه بر اين كه زير نظر استادان دلسوز و پرتلاش راهنمايي شده، پرورش مي‌يافتند. در طول دوران تحصيل خود، امتحان‌هاي سخت و گوناگوني از قبيل فقر، بيماري، كمبود استاد و مشكلات خانوادگي و... را يكي پس از ديگري از سر مي‌گذراندند. به اين ترتيب تنها افرادي مي‌توانستند در اين مرحله حساس قبول شده، نمره عالي بدست آورند كه از روحيه قوي، علاقه، پشتكار و انگيزه الهي برخوردار باشند و تنها اين گروه بودند كه تا آخر نيز در اين سنگر پرخطر مي‌ماندند و از كيان اسلام و مسلمانان دفاع مي‌كردند.


هنور نتيجه اين مرحله از آزمون در مورد محمدمهدي درست روشن نشده بود. معلوم نبود وي در جرگه كدام يك از اين دو گروه قرار خواهد گرفت. آيا به سرنوشت آن كساني دچار خواهد شد كه با اندك گرفتاري و دشواري، درس و بحث و مدرسه را رها كردند و رفتند يا اين كه آستين همت بالا زده، طريق عشق و عرفان در پيش مي‌گيرد؟ در هر صورت او با توكل به خداوند يكتا و تكيه بر اراده آهنين، تلاش مخلصانه خويش را پي مي‌گيرد و در حلقه درس انديشمند توانا مرحوم «ملا جعفر بيدگلي» حاضر مي‌شود. چندين سال از محضر پرفيض اين عالم فرزانه خوشه‌هاي علم و حكمت مي‌چيند و دوره مقدمات، سطح و مقداري از دروس عالي را در شهر كاشان به پايان مي‌رساند.[۴]

 

هجرت به اصفهان
چون درس‌هاي موجود در كاشان نمي‌توانست خواسته‌هاي علمي و مشكلات درسي او را پاسخ دهد به ناچار براي تكميل اندوخته‌هاي علمي، راهي حوزه علميه اصفهان مي‌شود. در آنجا پس از مدتي اقامت و جستجو در بين عالمان تراز اول، حكيم پارسا مرحوم «مولي اسماعيل خواجويي» را به استادي انتخاب مي‌كند و در حدود سي سال توقف در آن شهر از كرسي درس وي از جمله: فقه، اصول، كلام، فلسفه، حساب، هندسه و نجوم استفاده‌هاي شايان مي‌برد. همچنين از محضر استاد كل فلسفه مرحوم «محمد زمان كاشاني» و «شيخ محمدمهدي هرندي» نيز بهره‌هاي فراوان كسب مي‌كند.[۵]


اين دوره از تحصيل ايشان در اصفهان نقش بسزايي در رشد و نبوغ علمي وي برجاي مي‌نهد و استعدادهاي نهفته‌اش را به خوبي شكوفا كرده، او را به مرحله باروري مي‌نشاند. ديري نمي‌پايد كه در زمره عالمان و استادان بزرگ حوزه اصفهان قرار گرفته، در ميان آنان همانند ستاره پرنور مي‌درخشد. ملا مهدي نراقي در آنجا علاوه بر تحصيل، تدريس و تحقيق به تبليغ و ارشاد مردم نيز همت مي‌گمارد و حتي با يادگيري خط و زبان عبري و لاتين نزد عالمان يهودي با رهبران مذهبي اقليت‌ها وارد بحث و مناظره مي‌شود و از متن كتب مذهبي آنان با خط عبري مطالبي را بر حقانيت رسالت پيامبر بزرگ اسلام ‌صلي الله عليه و آله نقل و ترجمه مي‌كند.[۶]


بازگشت به كاشان
نابغه نراق ، پس از سى سال تلاش بى امان در شهر اصفهان و استفاده از حضور استادان نامى آن سامان با يك دنيا علم و حكمت و با كوله بارى از تجربه و عرفان براى خدمت به هموطنان خود عازم كاشان مى شود و اين در حالى است كه اين شهر نفس هاى آخر حيات خود را مى كشد و به طور آشكارا از جنبش و نشاط باز مانده است.[۷]


با ورود او مردم كاشان يوسف گمگشته خويش را - كه چندين سال در فراقش يعقوب وار به انتظار نشسته بودن - باز مى يابند. مانند پروانه به دور شمع وجودش طواف مى كنند و ملا مهدى نراقى پرچم هدايت را به دوش ‍ مى گيرد. نخست در حوزه علميه كاشان ، كرسى درس و بحث بر پا مى دارد و نهر نور و معرفت بر سينه تشنگان حقيقت جارى مى سازد. سپس از مسجد، سنگر استوارى پديد مى آورد كه در محراب و منبر آن با اقامه نماز و ايراد خطبه هاى روح انگيز نشاط و اميد را در دل اهالى شهر و حومه زنده نگه داشته، جنب و جوش روزگار (فيض كاشانى ) را دوباره به فضاى شهر باز مى گرداند.[۸]


در حريم ولايت
اين انديشمند فرزانه بعد از مدتى - كه تاريخ دقيق آن روشن نيست - براى پيوستن به كبوتران حرم قدسى و علوى (نجف و كربلا) شهر كاشان را به سوى عراق ترك مى گويد.
ايشان در كنار بارگاه حضرت امام على و امام حسين عليهم السلام مدت زيادى توشه علم و عمل مى گيرد. او با شركت در درسهاى فقه و اصول بزرگانى همچون آيات عظام وحيد بهبهاني ، شيخ يوسف بحرانى و شيخ محمدمهدى فتونى رونق ديگرى به محفل هر كدام داده، خود نيز به قله هاى سر به فلك كشيده نور و معرفت مى رساند.[۹] او هم اينك غواصى ماهر و تيزهوش مبدل گشته است كه مى تواند با تجهيزات لازم و كافى كه به همراه دارد به عمق اقيانوسهاى نور سفر كند و از اعماق آنها گوهرهاى هدايت و مرجانهاى زندگى براى امت مسلمان ارمغان آورد.

 

خدمت به مردم
نراقي پس از سال‌ها تلاش و تحقيق در نجف و كربلا، دوباره به وطن خود كاشان باز مي‌گردد تا جان در بدن دارد در خدمت مردم قرار گيرد. او در حل مشكلات آنان لحظه‌اي درنگ نمي‌كند و منزل ساده وي پناهگاه هر دردمند و مظلوم قرار گرفته، گره كور و نزاع‌هاي ريشه‌دار در خانه باصفاي وي بازگشته، به صلح و محبت تبديل مي‌شوند و اين بدان سبب است كه او هميشه در تلخي‌ها و خوشي‌هاي زندگي در كنار آنان قرار مي‌گرفت.


آثار ماندگار
علامه نراقى آراء و نظريات خود را در دعوت بر اخلاق و حكمت عملى بر اساس ذوق اسلامى گزارده كه از احاديث نبويه و اخبار و آثار اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بدست آورده است و بايد با صراحت اظهار نموده كه وى در عين حال اساسى را هدم و از بين برده و اساس و بناى صحيح را بنيانگذارى كرده است.


از اينجا بايد يادآور شد كه كتاب «جامع السعادات» امتياز بسزايى از «احياء العلوم» غزالى دارد زيرا غزالى بناى خودش را در اخلاق بر اساس روح تصوف سنى گرى گذارده است كه از اخبار موضوعه امثال ابوهريره‏ها بدست آورده است و علامه نراقى در حسن انتخابش در «جامع السعادات» كه بناى اخلاق را بر اساس علمى و فلسفى دينى مأخوذ از اهل بيت عليهم السلام گذاشته در ميان علماى اماميه بعد از ابن مسكويه متوفى (421 ه) و علامه فيض كاشانى متوفى (1091) هجرى در درجه اول قرار گرفته است. و در فقاهت و اجتهاد در احكام شرعيه چنانچه از مطالعه كتاب «معتمد الشيعة» و «لوامع الاحكام» آن فقيد سعيد معلوم مى شود اعلا درجه اجتهاد را با احراز مقام تحقيق و اجتهاد در مبنى حائز بوده است كه در ميان فقهاء نظائرش كمتر است.

از اين عالم توانمند تأليفات گرانبهاي ديگري در رشته‌هاي گوناگون به يادگار مانده كه هر كدام آن‌ها از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.

 

فهرست اجمالي آن به شرح زير است:
الف. فقه:
-لوامع الاحكام
- معتمد الشيعه
- انيس التجار
- انيس الحجاج
 المناسك المكيه
- صلاه الجمعه
- تحفه رضويه


ب. اصول فقه:
- تجريد الاصول
-  جامعه الاصول
- رساله الاجماع
- انيس المجتهدين 


ج. فلسفه و حكمت:
- جامع الافكار و فاقد الانظار
- اللمعه الالهيه في الحكمه المتعاليه
- شرح الالهيات من كتاب الشفاء
- قره العيون في الوجود والماهيه
- لمعات العرشيه
- الكلمات الوجيزه
- انيس الحكماء
- انيس الموحدين 


ح. رياضيات و هيئت:
- توضيح الاشكال (هندسه اقليدسي)
- رساله تحرير اكرثاذر سينوس
- رساله عقود انامل
- المستقصي (هيئت)
- المحصل (هيئت)
-معراج السماء (هيئت) 


س. اخلاق:
- جامع السعادات
- جامع المواعظ 


ش. متفرقات:
- محرق القلوب (مقتل)
- مشكلات العلوم (كشكول)
- نخبه البيان (تشبيه، استعاره و محسنات بديعه)
- طائر قدسي (ديوان اشعار)
- حواشي و تعليقات بر آثار علماي پيشين 


بيشتر اين كتاب‌هاي گرانسنگ به صورت نسخه‌هاي خطي در كتابخانه‌هاي مختلف نگهداري مي‌شود و تنها حدود 10 مورد از آن به مرحله چاپ و نشر رسيده[۱۰] و بعضي از آن‌ها نيز مانند «انيس التجار» چندين بار چاپ شده و از سوي مراجع بزرگ همچون آيات عظام سيد محمدكاظم طباطبائي يزدي، سيد اسماعيل صدر و شيخ عبدالكريم حائري يزدي حاشيه‌هايي بر آن زده شده است.[۱۱]


وفات ملا محمدمهدي نراقي
اين عالم خدمتگزار پس از سال‌ها فداكاري و خدمت، روز شنبه 18 شعبان 1209 در هشتاد و يك سالگي در شهر كاشان به ديار ابدي مي‌شتابد و با پرواز جاوداني خويش ملت مسلمان عصر خود را به عزا و ماتم مي‌نشاند. در آن حال پيكر پاك و مطهر نراقي باشكوه و عظمت فراوان در اين شهر تشييع مي‌شود و سپس به نجف اشراف منتقل گشته، در كنار حرم اميرالمؤمنين امام علي عليه السلام سر بر آستان علوي مي‌گذارد[۱۲] و براي هميشه در آن مكان مقدس آرام مي‌گيرد. رضوان خدا بر روان او باد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۶:۰۰ توسط:هادي موضوع:

حضرت زينب را در 14 جمله بشناسيم

حضرت زينب(س),ولادت حضرت زينب (س),زندگينامه حضرت زينب (س)

حضرت زينب را در 14 جمله بشناسيم
نام نهادن زينب عليها السلام
چشم اهل مدينه، روزي به جمال زينب كبري روشن شد كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در سفر بودند. فاطمه زهرا عليها السلام به امير مؤمنان عليه السلام عرض كردند: چون پدرم در مسافرت هستند، نامي براي اين دختر برگزين. علي عليه السلام فرمودند: من بر پدرت پيشي نمي ‌گيرم. صبر مي‌كنيم تا رسول خدا صلي الله عليه و آله از سفر باز گردند.


پس از بازگشت رسول خدا صلي الله عليه و آله از ايشان خواستند تا نامي براي نو رسيده انتخاب كنند. پيامبر فرمودند: فرزندان فاطمه اگرچه اولاد من هستند، ولي امر آنها با خدا است و من منتظر دستور الهي مي‌مانم. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند مي‌فرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد، چرا كه اين نام را در لوح محفوظ نوشته‌ايم.


القاب زينب عليها السلام
حضرت زينب را «عقيله بني هاشم» نام نهاده اند و عقيله، به زني بزرگ منش گويند كه در بين بستگان، عزيز و محترم و در خاندانِ خود، ارجمند باشد. ديگر لقب ايشان صديقه صغري است. به زن بسيار راستگو، صديقه گويند، و چون فاطمه زهرا را صديقه كبري مي‌خواندند و علي عليه السلام را صديق اكبر، زينب را صديقه صغري ناميده‌اند.
لقب ديگر آن بانوي بزرگوار، «عصمت صغري» است، چرا كه ملكه پاك دامني و دوري از گناه را خداوند به او عطا فرموده بود. اين بانوي امين و بزرگوار القاب ديگري نيز داشته‌اند كه از آن جمله است:«وليّةُ الله» و «اَمينةُ الله».

 

كمالات حضرت زينب
زينب كبري را كمالاتِ بسيار بود: در جمال و سكينه و وقار، همانند خديجه كبري بود و در عصمت و حيا، به فاطمه زهرا مي‌مانست. در فصاحت و بلاغت، هم چون علي مرتضي بود و در حلم و بردباري، همسان امام مجتبي و در شجاعت و قوت قلب، بسان حضرت سيد الشهدا.

 

تربيت حضرت زينب
زينب كبري در حصنِ حصينِ نبوت و خاندان والا مقامِ ولايت و امامت تربيت يافت. از لبان آموزگار وحي، دانش اندوخت و در دامان كرامت، پرورش يافت و از تربيت خمسه طيبه، ادب آموخت.

 

يگانه پرستي زينب عليها السلام
حضرت زينب در دوران طفوليت در دامان پدر مي نشست و حضرت علي عليه السلام با لطف و مهرباني، به او سخن گفتن مي‌آموخت. روزي امام به دختر عزيزش فرمود: بگو «يك». گفت: يك. فرمود: بگو «دو» زينب ساكت ماند. فرمود: نور ديده من! بگو دو. ناگهان زينب زبان گشود و عرض كرد: پدر جان! زباني كه به گفتنِ يك باز شد، چگونه مي تواند «دو» بگويد؟! امام كه مي‌دانست مراد فرزندش اذعان به توحيد و يگانگي خدا است، او را به سينه چسباند و بوسيد.
حضرت زينب را «عقيله بني هاشم» نام نهاده اند و عقيله، به زني بزرگ منش گويند كه در بين بستگان، عزيز و محترم و در خاندانِ خود، ارجمند باشد.

 

حضرت زينب(س),ولادت حضرت زينب (س),زندگينامه حضرت زينب (س)

زين اب
بعضي معتقدند: زينب، نام درختي زيبا و خوشبو است، و برخي گفته‌اند: زينب در اصل، مركب از دو كلمه «زين» و«اب» است و زينب را از آن رو زينب گويند، كه زينت و افتخار پدر است و بدين سان، آن بزرگوار را «زين ابيها» نامند؛ هم چون مادرش كه«ام ابيها» است.

 

بندگي خدا
شهامت، شجاعت و قوت قلب زينب، از ارتباط و اتكاي او به خدا سرچشمه مي‌گيرد. سخنان كوبنده‌اش در كاخ يزيد، نهي از منكر در آن فضاي مسموم، حمايت و پاسداري از حيا و عفت در همه مراحل سفر، و عمل به وظيفه در همه جا، جلوه‌هايي از بندگي حضرت زينب عليها السلام است.

 

دوستي زينب و حسين عليهما السلام
علاقه و محبت امام حسين و زينب عليهما السلام به يكديگر در تمام مراحل زندگيشان جلوه گر است: در طفوليت، زينب جز در آغوش حسين آرام نمي‌گرفت و همواره به او چشم مي‌دوخت. گويند: موقع ازدواج، زينب كبري با شويش، عبداللّه شرط كرد كه همه روزه به او اجازه دهد تا حسين عليه السلام را زيارت كند و كمتر روزي بود كه زينب حسين را نبيند.

 

هم سفر حسين عليه السلام
بعضي از سيره نويسان گفته‌اند: در هنگام ازدواجِ زينب كبري، علي عليه السلام با عبد اللّه شرط كرد كه هر گاه حسين به سفر رفت، زينب هم اجازه داشته باشد با او مسافرت كند. عبد اللّه شرط را پذيرفت و به پيمان خود همواره پايبند بود.


دانش زينب عليها السلام
حضرت زينب از نظر دانش در آن مرتبه بود كه بسياري از زنان مدينه نزد ايشان مي‌آمدند و از درس تفسير او بهره مي‌بردند. البته دانش او برگرفته از مدرسه و مكتب نبود، بلكه ـ چنان كه امام سجاد عليه السلام در مسجد كوفه بعد از ايراد خطبه معروف حضرت زينب فرمودند ـ او دانشمندي الهي است و خداوند چشمه‌هاي زلال معرفت را بر قلب مباركش جاري ساخته است.

 

عبادت زينب كبري عليها السلام
زينب عليها السلام در خشوع و خضوع و عبادت و بندگي مانند پدر و مادر بزرگوارش بود: شبها را به تهجد صبح مي‌كرد و مدام قرآن تلاوت مي‌فرمود. آن بانوي بزرگ اسلام در ميدان دشوار كربلا و از آن جا تا شام، در مشكل‌ترين حالات، نماز شب و عبادتِ خدا را ترك نگفت.

 

فصاحت و بلاغت
ابن عباس، پسر عموي پيامبر صلي الله عليه و آله درباره زينب كبري چنين گويد: «عقيله ما زينب، دختر علي عليه السلام در فصاحت و بلاغت و شجاعت ادبي، بي نظير بود. هنگامي كه سخن مي‌گفت، مي‌پنداشتي علي عليه السلام سخن مي‌گويد.» گواه اين مطلب سخنراني او در مجلس يزيد است. اين سخنان در حدّ اعلاي فصاحت و در اوج شيوايي و رسايي قرار دارد.

 

بصيرت در امور سياسي
محمد غالب شافعي از علماي اهل سنت مي گويد: زينب عليها السلام دختر علي بن ابي‌طالب در بهترين مكتب اخلاقي پرورش يافت و از سرچشمه آيات الهي سيراب گشت؛ در حلم و كرم و بصيرت در امور سياسي بين خاندان بني هاشم مشهور شد و جمال و جلال، سيرت و صورت و اخلاق و فضيلت را به هم آميخت. او شبها در عبادت بود و روزها در روزه.

 

صبر و شكيبايي
مرحوم سپهر، سيره نويس معروف مي‌گويد: در مراتب فضل زينب كبري عليها السلام سخن بسيار است، به فصاحت و بلاغت او، همگان معترفند؛ هر گاه لب به سخن مي‌گشود، گويي علي بن ابي‌طالب سخن مي‌گفت. عفت و عصمت، و درايت و دانش آن بانوي بزرگ فراتر از آن است كه به قلم در آيد و در وصف بگنجد. در صبر و شكيبايي چنان بود كه همگان را متحير مي‌ساخت. اگر اندكي از سنگينيِ مصايب او، بر دوش كوه‌ها و آسمان و زمين قرار گيرد، آنها را متلاشي مي‌كند. به راستي از آغاز آفرينش انسان تا كنون زني به بردباري، ايثار و شجاعت او ديده نشده است.
برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۵:۳۲ توسط:هادي موضوع:

زندگينامه حضرت هود عليه السلام

حضرت هود عليه السلام, زندگينامه حضرت هود عليه السلام, داستان هاي قرآن

زندگينامه حضرت هود عليه السلام

حضرت هود (ع) يكي از انبياي الهي است كه نام مباركش هفت بار در سوره‌هاي اعراف، هود و شعراء آمده است، و يك سوره نيز به نام ايشان مي‌باشد. حضرت هود (ع) از نوادگان حضرت نوح(ع) بوده و با هفت واسطه به آن‌حضرت مي‌رسد.[1] وي در قيافه و قامت مانند حضرت آدم(ع) بود. سر و صورتي پر مو و چهره‌‎اي زيبا داشت.[2] دومين پيامبري است كه بعد از حضرت نوح(ع) در برابر بت و بت‌پرستي قيام و مبارزه كرد.[3] ايشان را به اين دليل هود مي‌گفتند كه از گمراهي قومش نجات يافته و از طرف خداوند براي هدايت قومش انتخاب شده بود.[4]

 

ناسپاسي قوم عاد
قبيله عاد در سرزمين احقاف بين يمن و عمان، روزگاري متمادي در زندگي سرشار از خوشي و نعمت بسر مي بردند. خدا نعمتهاي فراوان و بركات زيادي به آنان عطا كرده بود، اين قوم در آنجا قناتها حفر كردند، زمين را زراعت و باغهايي ايجا كردند و كاخهايي محكم بنا نمودند. يكي از نعمتهايي كه اين قوم از آن برخوردار بودند؛ اندامهايي نيرومند و هيكل هايي تنومند و مقاوم بود. خدا به اين ملت نعمتهاي فراواني عطا كرده بود كه كمتر قومي از آن برخوردار بود، ولي اين مردم به مبدا آفرينش و بخشنده اين نعمتها فكر نكردند تا او را بشناسند و به جاي سپاس و حق شناسي خداي يگانه، تنها به اين نتيجه رسيدند كه بتهايي را انتخاب و آنها را معبود خويش قرار دهند.

 

آنها در پيشگاه اين خدايان تواضع مي كردند و صورتهاي خود را به خاك مي ساييدند. هر گاه به نعمتي دست مي يافتند، براي شكرگزاري نزد همين بتها مي شتافتند و به هنگام گرفتاري و بيماري از همين موجودات بي جان استمداد و كمك مي طلبيدند.


ديري نپاييد كه سنگدلي و رذايل اخلاقي نيز بر تيرگي بت پرستي آنها افزوده گشت، نيرومند ، ضعيف را ذليل خود ساخت و بزرگ بر كوچك غضب كرد. خدا براي راهنمايي نيرومندان و حمايت از ضعيفان و زدودن تيرگي جهالت از روح مردم و پاكسازي نفوس و آگاهي قوم از حقايق جهان، اراده كرد پيغمبري از ميان آنان بر ايشان برانگيزد كه با زبان آنان سخن بگويد، با روش آنان برايشان حرف بزند، آنان را به سوي خداي يگانه راهنمايي نمايد و به آنان بفهماند كه عبادت بتها سفيهانه است و اين نيز نمونه اي از رحم و لطف الهي به بندگانش بود.


هود كه از نظر شرافت خانوادگي و محاسن اخلاق و حلم و بردباري در ميان قوم خود ممتاز بود، براي رسالت از ميان اين قوم بت پرست برگزيده شد، تا امين رسالت و صاحب دعوت خدا باشد، شايد افكار گمراه آنان را به راه راست هدايت كند و فساد اخلاقي ايشان را بر طرف سازد.
حضرت هود عليه السلام به وظيفه خود قيام كرد و براي رسالت خويش مهيا گشت و همانند ديگر صاحبان دعوت و شريعت، خود را به سلاح بلاغت، حلم و سعه صدر و پشتكار مسلح كرد. هود با عزمي كه كوهها را منهدم و حلمي كه جاهلين نادان را شكست مي داد، بپا خواست و قيام كرد و به مخالفت با بتهايشان پرداخت و عبادتشان را بي فايده و از روي جهل و ناداني دانست.


هود عليه السلام به قوم خويش گفت: مردم! اين سنگ هايي كه تراشيده ايد و آنها را عبادت مي كنيد و به آن پناه مي بريد چيست؟ ضرر و نفع اين كار كدام است؟ اين بتها كه براي شما نفعي ندارند و فسادي را از شما بر طرف نمي سازند، اين كار شما علامت كوته فكري و ضعف شان و شخصيت و غفلت شما است. براي شما خدايي است يكتا و شايسته پرستش و پروردگاري است لايق بندگي و خضوع و او همان كسي است كه شما را بوجود آورده و روزي داده است، اوست كه شما را آفريده و روزي شما را از اين جهان مي برد.

 

اوست كه در روي زمين به شما قدرت داده، زراعت شما را مي روياند و به شما كالبدي نيرومند براي فعاليت روي زمين عطا كرده است و گوسفندان و حيوانات را به شما ارزاني داشته و از عزت و شوكت برخوردارتان ساخته است. به اين خدا ايمان آوريد و هوشيار باشيد كه چشم از حق نپوشيد و با خداي يكتا، عناد و دشمني نورزيد كه در اين صورت ممكن است همان عذاب نوح متوجه شما گردد، هنوز از سرگذشت قوم نوح و عذابي كه متوجه آنان شد زمان زيادي نگذشته و شما آن را بخاطر داريد!


هود عليه السلام و اتهام ديوانگي!
هود عليه السلام به اميد اين كه گفتار او به اعماق روح و دل آنان راه يابد و ايمان آورند و سخنانش به قلبهاي آنان نفوذ كند و ايشان را به تفكر و تعقل وا دارد، آنان را پند و اندرز داد، ولي بر خلاف انتظار زماني كه هود با آنان سخن مي گفت غير از صورتهاي برافروخته و چشمهاي خيره چيز ديگري نديد. گويا قبلاً چنين سخناني را نشنيده اند و مطلبي غير منتظره بر آنها عرضه شده است كه با منطق آنها سازگار نيست.


مخالفين هود در جواب گفتند: اين چه راهي است كه در پيش گرفته اي و خود را به آن آلوده ساخته اي؟ چگونه ممكن است كه ما خداي يكتا را بدون شريك پرستش كنيم؟ ما اين بتها را مي پرستيم تا ما را به خدا نزديك سازند و در پيشگاه او شفيع ما شوند.
هود عليه السلام آنان را مخاطب قرار داد و چنين گفت: خداي يكتا شريكي ندارد، عبادت او جوهر و خلاصه عبادتها است، حقيقت ايمان، عبادت اوست. اين خدا به شما نزديك است و شما نيازي به شفيع نداريد. او به شما از رگ گردنتان نزديكتر است و بدانيد اين بتها كه براي تقرب و وساطت پيش خدا پرستش مي كنيد، شما را از راه صحيح و تقرب به خداوند يكتا دور مي سازد. اين عبادت نه تنها موجب تقرب شما به خداي يكتا نيست، بلكه موجب دوري از خداوند و دليل بر ناداني و جهل شما است.


قوم هود از او روي گردانده و گفتند: تو مرد جاهلي هستي و عقل خود را از دست داده اي كه عبادت ما را سفيهانه مي داني و روش پدران ما را عيب مي شماري. تو در ميان ما چه مزيتي داري؟ امتياز تو بر ديگران چيست؟ تو نيز مانند ما غذا مي خوري و آب مي آشامي، سنن و قوانين زندگي تو با ما يكي است. چه شد كه خدا تو را براي رسالت برگزيد و براي دعوت خود اختصاص داد. ما غير از دروغگويي درباره تو گمان ديگري نداريم.


هود گفت: اي قوم! مرا به سفاهت متهم نكنيد، من روزگاري طولاني در بين شما زندگي كردم و شما عيبي بر من نگرفتيد، هيچگاه سوء رفتار و تندخويي از من نديده ايد. تعجبي ندارد كه خدا يك نفر را از ميان قومي براي رسالت انتخاب كند و او را پرچمدار دعوت خود نمايد، بلكه تعجب دراين است كه مردم بدون رسول و راهنما باشند و خداوند سرنوشت آنها را بدست هرج و مرج بسپارد و آنان را بدون قانون و آيين بگذارد!


بدانيد كه من از گرايش شما به حق نااميد نيستم. از سوء رفتار و اهانتهاي شما دلتنگ نشده ام، فقط از شما انتظاردارم با عقل خود فكر كنيد و با بصيرت به حقايق بنگريد تا ببينيد، يگانگي خدا در تمام نظام آفرينش آشكار است: نظم فلك گردون، مخلوقات شگفت انگيز، گردش ستارگان و "در هر آفرينشي، علامتي براي اثبات يگانگي خدا مشهود است."
و في كلّ شيء له آية تدل علي انّه واحد

 

شما به چنين خدايي ايمان آوريد و از او طلب آمرزش كنيد تا بارش آسمان را هميشه براي شما جاري سازد و شما را ياري كند تا بر ثروتتان بيفزاييد و نيروي شما را افزايش دهد. پس بكوشيد تا مانند مجرمان از حق رو گردان نباشيد.
سپس هود عليه السلام قوم را خطاب قرار داد و گفت: بدانيد كه پس از مرگ زنده مي شويد، هر كس كار نيكو انجام داده باشد، سود مي برد و هر كس به كار زشت پرداخته باشد به كيفر مي رسد. براي نجات خويش تدبيري كنيد و براي رستاخيز خود توشه اي بيندوزيد. من ماموريت خود را درباره شما به پايان رساندم و به وضوح رسالت خود را به شما اعلام كردم.


قوم هود گفتند: بدون ترديد يكي از خدايان ما بر تو غضب كرده و عقل تو را مختل نموده و طرز تفكر تو را در هم ريخته است و به همين دليل هزيان مي گويي، به تصوراتي كه فقط در ذهن خودت وجود دارد زبان مي گشايي و خيالبافي مي كني و به بيان خرافات مي پردازي.
قوم هود گفتند: آن استغفاري كه پس از آن باران مي آيد و به ثروت ما افزوده مي گردد و نيروي ما دو چندان مي شود چيست؟ و آنروز قيامتي كه گمان مي كني پس از پوسيدن استخوانهاي ما و متلاشي شدن كالبدمان برپا مي شود، چيست؟


افسوس كه وعده ها و پند و اندرزهاي تو بعيد و غير معقول است ! ما غير از زندگي دنيوي و طبيعي چيز ديگري نداريم. ما طبق قوانين طبيعت بوجود مي آييم، زندگي مي كنيم و مي ميريم و همه چيز در دست طبيعت است.
بعلاوه آن عذابي كه ما را به آن تهديد مي كني و انتظار داري كه ما به آن گرفتار شويم چيست؟ ما گفتار تو را تصديق نمي كنيم، از عبادت خدايان خود باز نمي گرديم، اگر راست مي گويي آنچه ما را به آن تهديد مي كني بياور و آن عذاب كذايي را بر ما نازل كن.


آنگاه كه هود عليه السلام لجاجت را از گفتارشان و اصرار به مخالفت را از اعمالشان دريافت، ايشان را خطاب كرد و گفت: من خداي خود را گواه مي گيرم كه وظيفه خود را انجام دادم و در ابلاغ رسالت خود كوتاهي نكردم. هيچگاه بر اثر ترس، دست از كار خود بر نداشتم و در راه اين رسالت آسماني و جهاد مقدس نهايت سعي خود را به خرج دادم.

من از جمعيت شما باكي ندارم، از غضب شما نمي ترسم، از اين به بعد عليه من هر طرح و نقشه اي داريد اجرا كنيد و هر آنچه در قدرت داريد بكار گيريد، توكل من به خدايي است كه پروردگار من و شما است. آن خدايي كه زندگي هر جنبده اي در يد قدرت اوست، و پروردگار من بر صراط مستقيم، و حكيم است.


عذاب قوم هود
حضرت هود عليه السلام به دعوت خود و قوم او به اعراض خود ادامه دادند. تا اينكه مخالفين هود در آسمان، ابر سياهي را ديدند كه آسمان نيلگون را تاريك ساخت، قوم چشمها را به ابر دوختند و براي ديدار آن شتافتند زيرا مدتي بود كه باران نباريده بود و گفتند: اين ابري كه در آسمان است بزودي براي ما باران مي آورد. سپس آماده بهره برداري از باران شدند و كشتزارهاي خود را مهياي آبياري نمودند.

 

هود چون وضع قوم را چنين ديد، گفت: اين سياهي كه در آسمان مي نگريد، ابر رحمت نيست، بلكه باد عذاب است. اين همان عذابي است كه براي ارسال آن عجله مي كرديد. بادي است كه عذابي دردناك و كشنده به همراه دارد.


چيزي نگذشت كه طوفاني هولناك شروع به وزيدن كرد و قوم ديدند كه حيوانات و اموال و ابزار آنان كه در بيابان بود، از زمين بلند و به مكانهاي دور دستي پرتاب مي شود. اين حادثه قوم را به وحشت انداخت و ترس و هراس آنان را فرا گرفت و با سرعت به خانه ها پناه بردند و درها را به روي خود بستند. اين قوم عذاب زده فكر مي كردند كه بدين وسيله مي توانند جان خود را حفظ كنند ولي اين عذاب، بلايي عمومي و همگاني بود. بادي كه مي وزيد، رملهاي بيابان را با خود مي آورد و تا هفت شب و هشت روز بطور متوالي وزش اين باد ادامه داشت! و سرانجام قوم مانند تنه نخل خشكيده به خاك هلاكت افتادند، نسل آنان ناپديد و آثارشان بكلي متلاشي و از صفحه تاريخ بر چيده شد.
" فراموش نكنيد خداي تو هيچ قوم و اهل دياري را در صورتي كه مصلح و نيكوكار باشند به ظلم هلاك نمي كند".


اما در اين طوفان عذاب، ياران و پيروان هود به وي پناه بردند و اطراف وي گرد آمدند. باد اطراف آنان مي چرخيد و رملها را پراكنده مي ساخت ولي آنان مطمئن و آسوده خاطر بودند، تا اينكه باد آرام شد و سرزمين آنان به وضع عادي بازگشت و هود و يارانش به حضرموت (حضرموت نام ناحية وسيعي در شرق عدن و در كناره درياست كه صحراي ‹‹ احقاف›› در مجاورت آن بوده است ) كوچ كردند و بقيه عمر را در اين سرزمين بسر بردند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۵:۰۹ توسط:هادي موضوع:

دوران شيرخوارگى حضرت فاطمه(س)

تولد حضرت فاطمه(س),ميلاد حضرت فاطمه(س),دوران كودكي حضرت زهرا (س)

دوران شيرخوارگى حضرت فاطمه (س)
هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام را تميز و پاكيزه نمودند و قنداقه ‏اش را در دامن خديجه گذاشتند، آن مادر مهربان مسرور شد و پستانش را در دهان كوچك نوزاد عزيزش نهاد و از شيره‏ى جان سيرش كرد تا به خوبى رشد و نمو نمايد. (1)
خديجه از آن زنان خودخواه و نادانى نبود كه بدون هيچ عذر و بهانه‏ اى، نوزاد را از شير مادر كه خدا برايش مهيا ساخته محروم سازد. خديجه خود مى‏ دانست يا از پيغمبر شنيده بود كه براى تغذيه و بهداشت اطفال هيچ غذائى بهتر از شير مادر نيست (2)

 

خديجه چون مى ‏دانست كه آغوش پر مهر و محبت مادر و شير خوردن كودك از پستانش، چه نقش بزرگى را در زندگى آينده ‏ى نوزاد انجام مى ‏دهد و براى سعادت او چه تأثيرات قابل توجهى دارد، ترجيح داد كه فاطمه عزيز را در آغوش گرم خويش پرورش دهد و به وسيله‏ ى شير پاك خودش كه از منبع شرافت و نجابت و دانش و فضيلت و بردبارى و فداكارى و شجاعت سرچشمه مى‏ گرفت غذا دهد.


راستى مگر غير از شير پستان خديجه، شير ديگرى مى‏ توانست چنين عنصر پاك و كانون معرفت و شجاعتى را رشد و نمو دهد و ميوه‏ ى پربركت باغ نبوت را به ثمر رساند؟.
دوران شيرخوارگى و ايام كودكى زهرا عليهاالسلام در محيط بسيار خطرناك و اوضاع بحرانى و انقلابى صدر اسلام گذشت كه بدون شك در روح حساس آن كودك تأثيرات شايانى داشته است. زيرا نزد دانشمندان اين مطلب به اثبات رسيده كه محيط نشو و نماى كودك و افكار و احساسات پدر و مادر در روحيات و اثبات شخصيت او كاملاً مؤثر مى ‏باشند. (از اين جهت، ناچاريم اوضاع و حوادث صدر اسلام را به طور خلاصه يادآور شويم تا خوانندگان بتوانند وضع فوق‏ العاده و بحرانى دوران نشو و نماى دختر گرامى پيغمبر را پيش خودشان مجسم سازند.


رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شد. در آغاز دعوت، با مشكلات بزرگ و حوادث سخت و خطرناكى مواجه بود. يك تنه مى‏ خواست با جهان كفر و بت‏ پرستى مبارزه كند. تا چند سال مخفيانه تبليغ مى ‏كرد و از ترس دشمنان جرأت نداشت دعوتش را علنى كند. بعداً از جانب خدا دستور رسيد كه مردم را آشكارا به دين اسلام دعوت كن و از مشركين باك مدار. (3)


پيغمبر اكرم به دستور خدا دعوتش را علنى كرد. آشكارا و در مجامع عمومى مردم را به سوى آيين مقدس اسلام دعوت مى‏ نمود و روز بروز بر تعداد مسلمانان افزوده مى‏ شد.
وقتى دعوت پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) علنى شد اذيت و آزار دشمنان نيز شدت يافت. رسول خدا را اذيت مى‏ كردند. مسلمانان را تحت شكنجه و عذاب قرار مى‏ دادند. بعضى را مقابل آفتاب سوزان حجاز روى ريگهاى داغ مى‏ خوابانيدند و سنگهاى سنگين روى سينه‏ شان قرار مى دادند و بعضى را مى‏ كشتند.


مسلمانان به قدرى سختى و عذاب كشيدند كه بستوه آمده جانشان به لب رسيد. به طوريكه ناچار شدند از خانه و زندگى دست بردارند و به كشور ديگرى هجرت نمايند. گروهى از مسلمانان از رسول خدا اجازه گرفتند و رهسپار حبشه شدند. (4)
وقتى كفار بوسيله ‏ى اذيت و آزار نتوانستند از پيشرفت و توسعه اسلام مانع گردند و ديدند مسلمانان اذيت و آزار را تحمل مى‏ كنند ولى دست از عقيده‏ شان برنمى‏دارند، انجمنى برپا ساخته همگى تصميم گرفتند كه محمد (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) را به قتل رسانند.


ابوطالب از تصميم خطرناك آنان آگاه شد و براى حفظ جان رسول خدا آن حضرت را با گروهى از بنى‏ هاشم به دره‏اى كه «شعب ابوطالب» ناميده مى ‏شد منتقل ساخت. ابوطالب و ساير بنى‏ هاشم در حفظ و حراست رسول خدا كوشش مى‏ نمودند. حمزه عموى پيغمبر شبها با شمشير برهنه اطرافش پاس مى ‏داد. دشمنان وقتى از كشتن رسول خدا نااميد شدند زندانيان شعب ابوطالب را در فشار اقتصادى قرار دادند و خريد و فروش با آنان را ممنوع ساختند.


مسلمان در حدود سه سال در آن زندان سوزان با فشار و ناراحتى و گرسنگى بسر بردند و با مختصر غذائى كه بطور قاچاق برايشان فرستاده مى‏ شد زندگى نمودند. بسا اقوات فرياد اطفالشان از گرسنگى بلند بود. فاطمه زهرا (عليهاالسلام) در چنين روزگار بحرانى و در چنين محيط خطرناك و وحشت‏ آورى به دنيا آمد و رشد و نمود كرد. خديجه ‏ى كبرى در چنين اوضاع و شرائطى نوزاد عزيرش را شير مى ‏داد.

 

مدتى از ايام شيرخوارگى و زهرا در شعب ابوطالب سپرى شد. در همانجا از شير خوردن بازگرفته شد. در همان ريگستان سوزان راه رفتن آموخت. در همان محيط قحطى غذاخور شد. هنگامى كه سخن گفتن ياد مى ‏گرفت فرياد و ناله ‏ى اطفال گرسنه «شعب» را مى‏ شنيد. در وسط شب كه از خواب بيدار مى‏ شد خويشانش را مى ‏ديد كه با شمشيرهاى برهنه اطراف پدرش پاس مى‏ دادند.


در حدود سه سال طول كشيد كه فاطمه عليهاالسلام بغير از زندان سوزان شعب چيزى نديد و از دنياى خارج خبرى نداشت. فاطمه در سن پنج سالگى بود كه پيغمبر و بنى‏ هاشم از تنگناى شعب نجات يافته به خانه و زندگى خودشان مراجعت نمودند. مناظر زندگى جديد و نعمت آزادى و توسعه‏ ى در خوراك و پوشاك و منزل براى زهرا تازگى داشت و شادمان و مسرور بود.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۴:۴۴ توسط:هادي موضوع:

ولادت امام جواد عليه السلام

امام جواد عليه السلام, ولادت امام جواد (ع), ميلاد امام جواد(ع)

 

ولادت امام جواد عليه السلام

نهمين امام شيعيان نام مباركش محمد است و القاب و كنيه‌هاي فراواني دارد؛ مشهورترين لقبش جواد و هادي است و معروف‌ترين كنيه‌اش ابوجعفر. امام جواد عليه السلام در ماه رجب سال 195 هجري قمري در مدينه چشم به دنيا گشود.

- تاريخ ولات امام جواد (ع)

 همه مورخين محل ولادت امام جواد عليه السلام را مدينه طيبه مي‌دانند ــ در سال 195 هجري قمري؛ اما در ماه و روز ولادت آن امام اختلاف نظر وجود دارد: برخي همانند محدث كليني در كتاب كافي، شيخ مفيد در ارشاد، شهيد ثاني در كتاب دروس، ولادت امام جواد را در ماه رمضان سال 195 هجري قمري مي‌دانند و روز ولادت را معين نكرده‌اند.

 

همچنين درباره‌ي روز تولد، برخي معتقد به شب جمعه، شب نوزدهم ماه رمضان سال 195 هستند و برخي ديگر به نيمه ماه رمضان. شيخ طوسي نيز در كتاب مصباح مي‌گويد امام جواد در روز دهم ماه رجب سال 195 هجري قمري متولد شده است.
در ميان اقوال ، فرازي از دعاي ناحيه مقدس ، قول شيخ طوسي را تاييد مي نمايد آنجا كه حضرت مي فرمايند:" اللهم اني اسئلك بالمولدين في رجب محمدبن علي الثاني و ابنه علي بن محمد المنتخب ."

 

- پيشگوئي نسبت به ولادت امام جواد عليه السلام

عمر مبارك امام رضا (ع) به چهل و هفت سال رسيده بود و عقربه تاريخ, سال 195 هجري را نشانه مي رفت ولي هنوز امام نهم متولد نشده بود.مسئله جانشيني امام رضا (ع) اصحاب و شيعيان حضرت (ع) را متاثر كرده بود . اين اندوه زماني به فزوني رفت كه فرقه واقفيه كه بنا به دلائل مادي و تصرف سهم امام و عدم بازگرداندن آن به حضرت رضا (ع) ، قائل به غيبت امام كاظم (ع) شده بودند, و در تبليغات خويش عدم داشتن فرزند پسر از سوي امام رضا (ع) را دليل بر ادعاي موهم خود مي دانستند.


شخصي بنام ابن ابي نجران نقل مي كند :حسين پسر قياما ،از سران فرقه واقفيه ، به حضرت امام رضا عليه السلام گفت:« آيا تو امام هستي؟» حضرت فرمود:« آري.» او گفت: « به خدا قسم كه تو امام نيستي.» حضرت رضا عليه السلام مدتي سر را پايين انداخت، سپس سر بلند كرد و فرمود: « چرا فكر مي‌كني كه من امام نيستم؟»


او پاسخ داد:« از امام صادق عليه السلام براي ما روايت شده كه امام، عقيم ( بدون نسل) نيست و تو اكنون به اين سن‌و‌سال رسيده‌اي و فرزند پسري نداري.» حضرت رضا عليه السلام اين بار طولاني‌تر از بار پيش، سر پايين انداخت؛ آنگاه سر بلند كرد و فرمود: « قسم به خدا كه مدت زيادي نخواهد گذشت كه خداوند، پسري به من عطا كند.»
ابن ابي نجران مي‌گويد: « از آن به بعد ما ماه‌ها را شمارش كرديم. خداوند كمتر از يك سال بعد، حضرت امام محمد جواد عليه السلام را به امام رضا عليه السلام عنايت فرمود.»

 

- تولد امام امام محمد تقي( امام جواد عليه السلام )
تولد مبارك امام جواد (ع) نه تنها پايان بخش دلهره هاي شيعيان وافشاي نيت فرصت طلبان و سود جوياني چون فرقه واقفيه بود، بلكه آغاز فصل نويني از تاريخ ائمه اطهار است.
حكيمه دختر امام موسي بن جعفر عليه السلام ( خواهر امام رضا عليه السلام و عمه امام جواد عليه السلام ) مي‌گويد: هنگامي كه زمان زايمان خيزران، مادر امام جواد عليه السلام، فرا رسيد، امام رضا عليه السلام مرا فرا خواند و فرمود:« اي حكيمه، براي مراسم زايمان خيزران آماده باش.»


آن گاه امر فرمود كه من و خيزران و قابله به اتاقي برويم، براي ما چراغي روشن كرد و در را به روي ما بست. در اين حال درد زايمان خيزران را فرا گرفت و همزمان چراغ خاموش شد. من نگران شدم ولي امام جواد عليه السلام ناگهان همچون ماه شب چهارده طلوع كرد، در حالي كه پارچه نازكي بدنش را پوشانده بود؛ نوري از آن حضرت فروزان بود كه همه اتاق را روشن كرده بود. نوزاد را گرفتم، در دامان خود گذاشتم و آن پوشش نازك را از بدن او جدا كردم. در اين هنگام امام رضا عليه السلام در اتاق را باز كرد و وارد شد، نوزاد را از من گرفت و در گهواره گذاشت. سپس به من فرمود« اي حكيمه، مواظب گهواره باش.»


سه روز كه گذشت، حضرت جواد عليه السلام چشم خود را به سوي آسمان گشود و نگاهي به راست و چپ انداخت و فرمود:« اشهد ان لا اله الا اله و اشهد ان محمداً رسول الله »؛ (گواهي مي‌دهم كه معبودي جز الله نيست و محمد فرستاده خداست.)


هراسان برخاستم و نزد امام رضا عليه السلام رفتم و به آن حضرت گفتم:« من از اين كودك چيز شگفت‌آوري شنيدم.»
امام فرمود:« چه چيز شگفت‌آوري از او شنيدي؟» و من آنچه را شنيده بودم بازگو كردم.
امام فرمود:« اي حكيمه، آنچه از شگفتي‌هاي او خواهيد ديد، از آنچه شنيدي بيشتر است.»

 

امام جواد عليه السلام, ولادت امام جواد (ع), ميلاد امام جواد(ع)


- امام جواد عليه السلام و سخن گفتن در كودكي
چون رنگ پوست امام جواد عليه السلام به شدت متمايل به سبزه بود، مردم در فرزندي او نسبت به حضرت امام رضا عليه السلام شك كردند، اما وقتي قيافه شناسان، او را ديدند همگي اقرار كردند كه او از خاندان نبي اكرم و اميرالمؤمنين است. در آن زمان، امام 25 ماهه بود.


حضرت جواد در اين ماجرا با زباني برنده تر از شمشير خودش را اين گونه معرفي كرد: سپاس از آن خدايي است كه ما را از نورش آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و امين بر مردم و وحي خويش قرار داد. من محمد پسر علي الرضا پسر موسي الكاظم پسر جعفر الصادق پسر محمد باقر پسر سيدالعابدين پسر حسين شهيد پسر امير المؤمنين علي بن ابي طالب و پسر فاطمه زهرا - دختر محمد مصطفي - هستم.

 

آيا درباره من شك و شبهه مي شود؟ آيا بر خداوند متعال و جدّ من تهمت و افترا روا داشته مي شود. آيا كسي چون مرا بر قيافه شناسان عرضه مي كنيد؟ سوگند به خدا من به تمام اسرار و خاطرات مردم آگاهم. سوگند به خدا من از تمام مردم به آگاه ترم. آنچه مي گويم حق اوست و آنچه اظهار مي كنم راست است اين علم را خداوند متعال قبل از آفرينش هر موجودي به ما خبر داده است.


سوگند به خدا اگر همدستي و گمراهي كافرين و منافقين نبود سخني مي گفتم كه تمام مردم گذشته و آينده از آن تعجب كنند.»
پس از آن حضرت جواد عليه السلام دست خويش را بر دهانش نهاد و فرمود: « اي محمد ساكت باش همانگونه كه پدرانت سكوت كردند و صبر پيشه كن كه فرستادگان بزرگ خداوند صبر كردند. »


- سخن امام رضا درباره امام جواد عليهماالسلام
كليم پسر عمران مي گويد: به امام رضا عليه السلام گفتم: از خداوند بخواه كه فرزند پسري روزيت فرمايد. امام فرمود: روزي من تنها يك فرزند پسر است كه وارث من خواهد بود. زماني كه امام جواد عليه السلام بدنيا آمد حضرت رضا عليه السلام به اصحابش فرمود: خداوند مولودي نصيب من ساخته است كه همانند موسي بن عمران، شكافنده درياهاست و همانند عيسي بن مريم است كه مادرش مقدس است و پاك آفريده شده است، فرزند من بناحق كشته مي شود و اهل آسمان بر او مي گريند و خداوند متعال بر دشمن او خشم مي گيرد و پس از اندك زماني او را به عذاب دردناك خود دچار مي سازد.

 

- القاب امام جواد(ع)
حضرت رضا (ع) بر اساس نصبي كه از پيامبر اكرم (ص) و امير موُمنان علي (ع) به او رسيده بود فرزند خود را به جواد ، زكي  و تقي ملقب فرمودند.  به جزء اين سه لقب حضرت جواد(ع) داراي القاب ديگري چون،قانع،مرتضي، نجيب : منتخب ، متقي ، متوكل ، مرض، المختار ،عالم نيز بودند.

اما به جهت جود و سخاوت فراوان مشهورترين لقب امام محمد تقي (ع)  جواد است.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۴:۲۲ توسط:هادي موضوع:

علت وفات حضرت زينب(س) چه بود؟

حضرت زينب(س), وفات حضرت زينب(س), رحلت حضرت زينب(س)

همسر گرامي حضرت زينب (س)، عبداللّه فرزند جعفر بن ابيطالب، بود

 

علت وفات حضرت زينب(س) چه بود؟
حضرت زينب(س) بانويي كه نه تنها در زنان، بلكه در مردان عالم، كمتر نظيرش را مي‌توان ديد. توانا بانويي كه عالي‌ترين نمونه‌اي از شهامت و دليري، دانش و بينش، كفايت و خردمندي، قدرت روحي و تشخيص موقعيت بوده و هر وظيفه‌اي از وظايف گوناگون اجتماعي را كه به عهده گرفت، به خوبي انجام داد.

 

در تاريخ وفات حضرت زينب كبري(س) سومين فرزند اميرمومنان حضرت علي(ع) اختلاف نظر وجود دارد، اما مشهور اين است كه آن حضرت در 15 رجب سال 62 هجري روز يكشنبه وفات كرده است.
يكي از سوالاتي كه در ارتباط با حضرت زينب(س) ،آن بانوي بزرگوار و بي مثال مطرح مي‌شود كه البته محققان و پژوهشگران تاريخي به آن پاسخ داده‌اند درباره چگونگي وفات ايشان است.
بايد گفت: براساس برخي از نوشته‌ها آن حضرت مريض شد و به طور طبيعي وفات كرد1" و اين احتمال طبيعي‌تر به نظر مي‌رسد چون آن حضرت آن همه سختي و مصيبت ديد و در سايه آن‌ها بيمار شد.


براساس برخي از احتمالات حضرت زينب كبري توسط عوامل يزيد مسموم شد و به شهادت رسيد كه اين احتمال هم دور نيست چون حضرت زينب همه وقايع كربلا را ديده و وجود او يادآور مصائب كربلا و يادآور فجايع حكومت يزيد است و يزيد نمي‌تواند او را تحمل كند. البته دشمن در انجام اين كارها سند به دست كسي نمي‌دهد و در خفا و پنهاني دست به اين اعمال مي‌زنند2".

در تاريخ و روز وفات آن حضرت هم اختلاف هست. مشهور اين است كه آن حضرت در 15 رجب سال 62 هجري روز يكشنبه وفات كرده است.


در ادامه گوشه‌هايي از تاريخ پر فراز و نشيب زندگاني آن حضرت از بدو ولادت تا وفات را به اين بهانه مرور مي‌كنيم:
- ولادت، همسر و فرزندان حضرت زينب(س)
حضرت زينب كبري (س) در روز پنجم جمادي الاولي سال پنجم يا ششم هجري قمري در شهر مدينه منوّره متولّد شدند. نام مبارك آن بزرگوار زينب، و كنيه گرامي‌شان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّيقة الصغري، عصمة الصغري، ولية اللّه العظمي، ناموس الكبري، شريكة الحسين عليهالسّلام و عالمه غير معلّمه، فاضله، كامله و ...


پدر بزرگوار حضرت زينب(س)، اوّلين پيشواي شيعيان حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) و مادر گرامي آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا (س) مي‌باشد. همسر گرامي آن حضرت، عبداللّه فرزند جعفر بن ابيطالب، بود. در كتاب اعلام الوري براي آن بانوي بزرگوار سه پسر به نام‌هاي علي، عون، و جعفر و يك دختر به نام ام كلثوم ذكر شده است.


- هوش و ذكاوت بي نظير حضرت زينب(س)
صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوي بزرگوار چنين مي‌نويسد: در اهميت هوش و ذكاوت آن بانوي بزرگوار همين بس كه خطبه طولاني و بلندي را كه حضرت صديقه كبري فاطمه زهرا (س) در دفاع از حق اميرالمؤمنين (ع) و غصب فدك در حضور اصحاب پيغمبر اكرم (ص) ايراد فرمودند، حضرت زينب(س) روايت فرموده است.


و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حديث و علم، از آن حضرت روايت نموده و از آن حضرت به عقيله تعبير مي‌كند. چنانچه ابوالفرج اصفهاني در مقاتل مي‌نويسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه (س) را از حضرت زينب (س) روايت كرده و مي‌گويد: حدثتني عقيلتنا زينب بنت علي عليه‌السّلام..» دقت كنيم كه حضرت زينب عليها السلام با اينكه دختري خردسال (يعني هفت ساله و يا كمتر) بود، اين خطبه عجيب و غرّاء كه محتوي معارف اسلامي و فسلفه احكام و مطالب زيادي است را با يك مرتبه شنيدن حفظ كرده، و خود يكي از راويان اين خطبه بليغه و غراء مي‌باشد.


-علاقه ويژه حضرت زينب به امام حسين (ع)
علامه جزايري در كتاب ( الخصائص الزينبيه)مي‌نويسد: وقتي كه حضرت زينب (س) شيرخوار و در گهواره بود، هرگاه برادرش حسين (ع) از نظر او غايب مي‌شد، گريه مي‌كرد و بي قراري مي‌نمود. هنگامي كه ديده‌اش به جمال دل آراي حسين (ع) مي‌افتاد، خوشحال و خندان مي‌شد. وقتي كه بزرگ شد، هنگام نماز قبل از اقامه، نخست به چهره حسين (ع) نگاه مي‌كرد و بعد نماز مي‌خواند.

 

علت وفات حضرت زينب(س), زندگينامه حضرت زينب(س)

پس از حادثه كربلا حضرت زينب (س)، حدود يك سال و شش ماه زندگي كرد

 

- با حسين بودن شرط ازدواج زينب (س ) با عبدالله
گفته‌اند: حضرت اميرالمؤمنين (ع) هنگامي كه زينب (س) را به پسر برادرش عبدالله بن جعفر تزويج كرد، در ضمن عقد، شرط نمود هر گاه زينب خواست با برادرش حضرت امام حسين (ع) سفر رود، او را از آن منع نكرده و باز ندارد، و چون عبدالله بن جعفر خواست حضرت امام حسين (ع) را از سفر عراق باز دارد و حضرت آن را نپذيرفت و عبدالله مايوس و نوميد گرديد، دو فرزندش عون و محمد را فرمان داد كه به همراه آن بزرگوار به عراق روند و در برابر آن حضرت جهاد و كارزار نمايند.


- شجاعتي نظير حسين (ع)
درباره حضرت زينب(س) ، آن بانوي بي نظير بيشتر راجع به حضور ايشان در كربلا و همراهي برادر بزرگوارشان و همچنين سرپرستي اسراي كربلا و ابلاغ پيام عاشورا سخن گفته شده است. شجاعت حسين (ع) در خواهرش زينب (س) هم بود؛ يا زينب (س) هم در مقام شجاعت قطع نظر از جهت امامت، چيزي كم از حسين (ع) ندارد قوت قلبش به بركت اتصالش به مبداء تعالي راستي محيرالعقول است.

 

شيخ شوشتري مي‌گويد: اگر حسين (ع ) در صحنه كربلا يك ميدان داشت، مجلله زينب (س) دو ميدان نبرد داشت: ميدان نبرد اولش مجلس ابن زياد، و دومي مجلس يزيد پليد. اما تفاوت‌هايي كه از حيث ظهور دارد، نبرد حسين (ع) با لباسي كه از پيغمبر به او رسيده بود، عمامه پيغمبر بر سر و جبه او به دوش، نيزه به همراه و شمشير به دستش سوار بر مركب رسول خدا (ص) گرديد با عزت و شهامت وارد نبرد مشركين گرديد تا شهيد شد.


- زينب از راحتي دنيا گذشت
حضرت زينب(س) در خانه شوهرش از كمال وسايل موجود به بهترين وجهي برخوردار است، غلام‌ها و كنيزها و وسايل راحتي، غرض زينب در چنين خانه‌اي زندگي مي‌كند كه هيچ كسري ندارد ناگهان مي‌بيند حسين (ع) مي‌خواهد حركت كند تمام خوشي‌ها و راحتي‌ها را رها مي‌كند و خود را در درياي ناراحتي‌ها و ناملايمات مي‌افكند اگر جريان را نمي‌دانست، مهم نبود، ليكن از همان شب 28 رجب كه به اتفاق برادرش با ترس و هراس ‍از مدينه فرار كرده به سمت مكه حركت نمودند، براي آنچه جدش ‍ رسول خدا (ص) و پدر و مادرش گزارش داده بودند از مصيبت‌ها آماده شد.

او با علم به اين معني، و يقين به اين كه در بلاهاي سخت سخت مي‌رود، براي مثل زينبي كه دختر سلطان حقيقي و ظاهري و همسر عبدالله است برود در يك دستگاهي كه آخرش اسيري است، آواره بيابان‌ها و زحمت مسافرت‌ها گردد؟


- زينب از حسين(ع) جدا نمي‌شود
حضرت زينب كبري (س) از سوم شعبان سال 60 هجري در مكه بود. چون سربازان يزيد مي‌خواستند در مكه و در حرم امن الهي امام حسين (ع) را مخفيانه بكشند، لذا امام روز ترويه كه روز هشتم ذي الحجه است، مكه را به سوي عراق ترك كرد. زينب (س) نيز در اين كاروان حضور داشت. ابن عباس گفت: يا حسين! اگر خود مجبور به رفتن هستي، زنان را با خود همراه مبر. زينب (س) چون اين سخن را شنيد، سر از كجاوه بيرون كرد و گفت: ابن عباس! مي‌خواهي مرا از برادرم حسين جدا كني؟! من و جدايي از حسين؟!هرگز.


- رمز ماندگاري قيام عاشورا و اسارت افتخار حضرت زينب (س)
"پس از حادثه كربلا حضرت زينب (س)، حدود يك سال و شش ماه زندگي كرد. حضرت در كاروان اسيران، همراه ديگر بازماندگان قافله كربلا به كوفه و سپس به شام برده شد. اگر چه رهبري بازماندگان بر عهده امام سجاد بود، زينب كبري (س) نيز سرپرستي را برعهده داشت.
سخنراني قهرمانانه زينب (س) در كوفه، موجب دگرگوني افكار عمومي شد. وي در برابر نعره مستانه عبيدالله بن زياد، آن گاه كه به پيروزيش مي‏‌نازيد و مي‏‌گفت: "كار خدا را با خاندانت چگونه ديدي؟!" با شهامت و شجاعت وصف ناپذيري گفت: جز زيبايي چيزي نديده‏‌ام. شهادت براي آنان مقدر شده بود. آنان به سوي قربانگاه خويش رفتند به زودي خداوند آنان و تو را مي‏‌آورد تا در پيشگاه خويش داوري كند».


آن گاه كه ابن زياد دستور قتل امام سجاد را صادر كرد، زينب (س) با شهامت تمام، برادر زاده‏‌اش را در آغوش گرفت و گفت: اگر خواستي او را بكشي مرا هم بكش. به دنبال اعتراض زينب (س)، ابن زياد از كشتن امام پشيمان شد.
كاروان آزادگان به دمشق رفت. در شام نيز زينب (س) توانست افكار عمومي را دگرگون نمايد. جلسه‏‌اي يزيد به عنوان پيروزي ترتيب داده بود و در حضور بازماندگان واقعه كربلا، سربريده حسين (ع) را در تشت نهاد و با چوب‌د‌ستي به صورتش مي‏‌زد، زينب كبري (س) با سخنراني خويش غرور يزيد را در هم كوفت و او را از كرده خويش پشيمان كرد. سرانجام يزيد مجبور شد كاروان را با احترام به مدينه برگرداند.


در مدينه نيز زينب (س)، پيام آور شهيدان، ساكت ننشست. او با فريادش مردم مدينه را بر ضد حكومت يزيد شوراند. حاكم مدينه در پي تبعيد حضرت زينب (س) برآمد. به نوشته برخي حضرت به شام سفر نمود و در همان جا درگذشت. برخي ديگر گفته‏‌اند: حضرت به مصر هجرت نمود و در تاريخ پانزدهم رجب سال 62 هجري درگذشت3،4".


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۳:۵۸ توسط:هادي موضوع:

پرتوى از سيره و سيماى امام موسى كاظم(عليه السلام)

امام موسى كاظم(ع), شهادت امام موسي كاظم(ع), چگونگي شهادت امام موسي كاظم(ع)

امام موسي كاظم (ع) در سن در 55 سالگى به شهادت رسيد

 

پرتوى از سيره و سيماى امام موسى كاظم(عليه السلام)
حضرت امام موسى بن جعفر(عليه السلام)، معروف به كاظم و باب الحوائج و عبد صالح در روز يكشنبه 7 صفر سال 128 قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بين مكّه و مدينه، متولّد گرديد.نام مادر آن حضرت، حميده است.

 

امام موسى كاظم (ع) در 25 رجب سال 183 قمرى، در زندان هارون الرّشيد عبّاسى در بغداد، در 55 سالگى به دستور هارون مسموم گرديد و به شهادت رسيد. مرقد شريفش در كاظمين، نزديك بغداد، زيارتگاه شيفتگان حضرتش مى باشد.

 

امام موسى بن جعفر همان راه و روش پدرش حضرت صادق(عليه السلام) را بر محور برنامه ريزى فكرى و آگاهى عقيدتى و مبارزه با عقايد انحرافى، ادامه داد. آن حضرت با دلائل استوار، بى مايگىِ افكار اِلحادى را نشان مى داد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه مى ساخت.كم كم جنبش فكرى امام(عليه السلام)درخشندگى يافت و قدرت علمى اش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد.اين كار بر حاكمان حكومت عبّاسى سخت و گران آمد و به همين دليل با شيفتگان مكتبش با شدّت و فشار و شكنجه برخورد كردند.


از اينرو،امام موسى كاظم (عليه السلام) به يكى از شاگردان معروفش به نام هشام هشدار داد به خاطر خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى كند و هشام هم تا هنگام مرگ خليفه از بحث و گفتگو خوددارى كرد.
ابن حجر هيتمى گويد : «موسى كاظم وارث علوم و دانش هاى پدر و داراى فضل و كمال او بود وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العاده كه در رفتار با مردمِ نادانِ زمان از خود نشان داد، لقب كاظم يافت، و در زمان او هيچ كس در معارف الهى و دانش و بخشش به پايه او نمى رسيد.»


امام كاظم(عليه السلام) در برابر دستگاه ظلم و ستم عبّاسى موضع سلبى و منفى را در پيش گرفت و دستور داد تا شيعيان در دعاوى و منازعات خود، به دستگاه دولتى روى نيارند و به آنان شكايت نبرند و سعى كنند با قرار دادن قاضى تحكيم در ميان خويش، منازعات را فيصله دهند.


امام موسى كاظم (عليه السلام) درباره حاكمان غاصب زمانش فرمود: «هر كس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد.» بدين وسيله آن حضرت، خشم و نارضايتى خود را از حكومت هارون پياپى ابراز مى فرمود و همكارى با آنان را در هر صورت حرام مى دانست و اعتماد و تكيه بر آنان را منع مى كرد و مى فرمود: «بر آنان كه ستمكاراند تكيه مكنيد كه گرفتار دوزخ مى شويد.»

 

امام كاظم(عليه السلام)، على بن يقطين، يكى از ياران نزديك خويش را از اين فرمان استثنا كرد و اجازت داد تا منصب وزرات را در روزگار هارون عهده دار گردد و پيش از او، منصب زمامدارى را در ايّام مهدى بپذيرد.


او نزد امام موسى(عليه السلام)رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند، امّا امام او را از اين كار بازداشت و به او گفت: «چنين مكن، برادران تو به سبب تو عزّت دارند و به تو افتخار مى كنند، شايد به يارى خدا بتوانى شكست ها را درمان كنى و دست بينوايى را بگيرى يا به دست تو، مخالفان خدا درهم شكسته شوند.

اى على! كفّاره و تاوان شما، خوبى كردن به برادران است، يك مورد را براى من تضمين كن، سه مورد را برايت تضمين مى كنم، نزد من ضامن شو كه هر يك از دوستان ما را ديدى نياز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن مى شوم كه هرگز سقف زندانى بر تو سايه نيفكند و دم هيچ شمشير به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى نگذارد.
اى على! هر كس مؤمنى را شاد سازد، اوّل خداى را و دوم پيامبر را و در مرحله سوم ما را شاد كرده است.»

 

امام موسى كاظم(ع),زندگينامه امام موسي كاظم(ع), چگونگي شهادت امام موسي كاظم(ع)

امام موسي كاظم (ع) به باب الحوائج معروف است


سخن چينى درباره امام موسى كاظم(عليه السلام)
پاره اى از فعّاليّت هاى امام كاظم(عليه السلام) به وسيله سخن چينان به هارون الرّشيد مى رسيد و اين امر، كينه و خشم او را برمى انگيخت. يك بار به او خبر دادند كه از سراسر جهان اسلام، اموالى هنگفت نزد امام موسى بن جعفر(عليه السلام) جمع آورى مى گردد و از شرق و غرب براى او حمل مى شود و او را چندين بيت المال است.
هارون به دستگيرى امام(عليه السلام) و زندانى كردن او فرمان داد، يحيى برمكى آگاه شد كه امام(عليه السلام) در پى كار خلافت براى خويش افتاده است و به پايگاه هاى خود در همه نقاط كشور اسلامى نامه مى نويسد و آنان را به سوى خويش دعوت مى كند و از مردم مى خواهد كه بر ضدّ حكومت قيام كنند، يحيى به هارون خبر داد و او را عليه امام(عليه السلام) تحريك كرد.هارون امام را به زندان افكند و از شيعيانش جدا ساخت و امام(عليه السلام) روزگارى دراز، شايد حدود چهارده سال، در زندان هارون گذراند.

 

امام(عليه السلام) در زندان نامه اى به هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خود را به او ابراز فرمود، متن نامه چنين است:
«هرگز بر من روزى پربلا نمى گذرد، كه بر تو روزى شاد سپرى مى  گردد، ما همه در روزى كه پايان ندارد مورد حساب قرار مى گيريم و آنجاست كه مردم فاسد زيان خواهند ديد.»

 

امام كاظم(عليه السلام) در زندان، شكنجه ها و رنجهاى فراوان را تحمّل كرد، دست و پاى مباركش را به زنجير مى بستند و آزارهاى كشنده بر او روا مى داشتند. سرانجام زهرى كشنده به او خوراندند و مظلومانه او را به شهادت رساندند.


صفات برجسته امام كاظم(عليه السلام)
حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) عابدترين و زاهدترين، فقيه ترين، سخىترين و كريم ترين مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مى گذشت نمازهاى نافله را به جا مى آورد و تا سپيده صبح به نماز خواندن ادامه مى داد و هنگامى كه وقت نماز صبح فرا مى رسيد، بعد از نماز شروع به دعا مى كرد و از ترس خدا آن چنان گريه مى كرد كه تمام محاسن شريفش به اشك آميخته مى شد و هر گاه قرآن مى خواند مردم پيرامونش جمع مى شدند و از صداى خوش او لذّت مى بردند.
آن حضرت، صابر، صالح، امين و كاظم لقب يافته بود و به عبد صالح شناخته مى شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به كاظم مشهور گرديد.

 

امام موسى كاظم(ع), شهادت امام موسي كاظم(ع), زندگينامه امام موسي كاظم(ع)

حرم كاظمين، متعلق است  به امام موسي كاظم(ع) و امام محمد تقي (ع)

 

 مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه او را مى آزرد و على(عليه السلام) را دشنام مى داد. برخى از اطرافيان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بكشيم، ولى حضرت به شدّت از اين كار نهى كرد و آنان را شديداً سرزنش فرمود.
روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدينه، به كار زراعت مشغول است.
حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.
آن مرد فرياد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسيد، پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى؟ گفت: صد دينار.
فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: من از غيب خبر ندارم.


امام به او فرمود: پرسيدم چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: انتظار دارم دويست دينار عايدم شود. امام به او سيصد دينار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جايش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است. وقتى آن حضرت را ديد، گفت: خداوند مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. يارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف اين را مى گفتى.


او نيز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(عليه السلام) پرداخت. امام(عليه السلام) نيز به اطرافيان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آيا كارى كه شما مى خواستيد بكنيد بهتر بود يا كارى كه من با اين مبلغ كردم؟و بسيارى از اين گونه روايات، كه به اخلاق والا و سخاوت و شكيبايى آن حضرت بر سختيها و چشمپوشى ايشان از مال دنيا اشارت مى كند، نشانگر كمال انسانى و نهايت عفو و گذشت آن حضرت است.


بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)
سندى بن شاهك، به دستور هارون الرّشيد، سمّى را در غذاى امام موسى كاظم (ع) گذارد و امام(عليه السلام) از آن غذا خورد و اثر آن در بدن مباركش كارگر افتاد و بيش از سه روز مهلتش نداد.
وقتى امام به شهادت رسيد، سندى گروهى از فقها و بزرگان بغداد را بر سر جنازه اش آورد و به ايشان گفت: به او نگاه كنيد، آيا در وى اثرى از ضربه شمشير يا اصابت نيزه مىبينيد؟گفتند: ما از اين آثار چيزى نمىبينيم و از آنها خواست كه بر مرگ طبيعى او شهادت دهند و آنها نيز شهادت دادند!

 

آن گاه جسد شريف آن حضرت را بيرون آورده و آن را بر جسر (پل) بغداد نهادند و دستور داد كه ندا دهند: اين موسى بن جعفر است كه مرده است، نگاه كنيد. عابران به او نگاه مى كردند و اثرى از چيزى كه نشان دهنده كشتن او باشد، نمى ديدند.


يعقوبى در تاريخش مى گويد: پس از آن كه امام كاظم(عليه السلام) مدّت درازى را در زندان هاى تاريك هارون الرّشيد گذراند، به ايشان گفته شد: چطور است كه به فلان كس نامه اى بنويسى تا درباره تو با رشيد صحبت كند؟


امام فرمود : پدرم به نقل از پدرانش حديثم كرده: «خداوند به داود(عليه السلام) سفارش كرده كه هر گاه بنده اى، به يكى از بندگان من اميد بست، همه درهاى آسمان به رويش بسته مى شود و زمين زير پايش خالى مى گردد.» در مدّت زندان آن حضرت، اقوال مختلفى وجود دارد. آن حضرت، چهار سال يا هفت سال يا ده سال يا به قولى چهارده سال در زندان به سر برده است.

حضرت امام موسى كاظم، سى و هفت فرزند پسر و دختر از خود به جاى گذارده كه والاترينشان حضرت على بن موسى الرّضا(عليه السلام) مى باشد.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۳:۲۹ توسط:هادي موضوع:

پيامبر اسلام (ص) از ديدگاه امام صادق(ع)

پيامبر اسلام (ص),حضرت محمد(ص),ويژگيهاي حضرت محمد(ص)

حضرت محمد(ص)  در سن چهل سالگى به پيامبري مبعوث شد

 

 پيامبر اسلام (ص) از ديدگاه امام صادق(ع)
در طول تاريخ بشريت كم تر انسانى وجود دارد كه مانند پيامبر اسلام تمام خصوصيات زندگى اش به طور واضح و روشن بيان و ثبت شده باشد.
خداوند متعال در قرآن كريم ـ كتابى كه خود حافظ اوست(1) و بدون هيچ تغييرى تا قيامت باقى است ـ با زيباترين عبارات و كامل ترين بيانات, آن حضرت را معرفى نموده و با عالى ترين صفات ستوده است.خداوند متعال مى فرمايد: (انك لعلى خلق عظيم); (2) اى پيامبر! تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى.
نيز مى فرمايد: (محمد رسول الله و الذين معه اشداو على الكفار رحمإ بينهم. ) (3) محمد( ص) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند.
محققان، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت محمد(ص) سخن گفته اند. اما ائمه (عليهم السلام) با نگاهى ژرف و دقيق سيماى آن شخصيت بى نظير و دريكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته, به معرفى زندگى, مبارزات و آموزه هاى آن حضرت پرداختند. دراين نوشتار برآنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيت حضرت محمد(ص) رااز نگاه امام صادق( عليه السلام ) به تماشا بنشينيم.


تولد نور
امام صادق(عليه السلام) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم(ص) فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفريد (4)
نيز امام صادق(عليه السلام) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم(ص) فرمود: (اى محمد! قبل از اين كه آسمان ها, زمين, عرش و دريا را خلق كنم. نور تو و على را آفريدم...)(5)
ثقه الاسلام كلينى(ره ) مى نويسد: امام صادق(عليه السلام) فرمود: (هنگام ولادت حضرت رسول اكرم(ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه( مادر گرامى پيامبر) بود. يكى از آن دوبه ديگرى گفت: آيا مى بينى آنچه را من مى بينم؟
ديگرى گفت: چه مى بينى؟
او گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق و مغرب را فرا گرفته است!
در همين حال, ابوطالب(عليه السلام) وارد شد و به آن ها گفت: چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به او گفت.
ابوطالب به او گفت: مى خواهى بشارتى به تو بدهم؟
او گفت: آرى.
ابو طالب گفت: از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد خواهد بود (6)


نامهاى پيامبر
كلبى, از نسب شناسان بزرگ عرب مى گويد: امام صادق(عليه السلام) از من پرسيد: در قرآن چند نام از نام هاى پيامبر خاتم(ص) ذكر شده است؟
گفتم: دو يا سه نام.
امام صادق(عليه السلام) فرمود: ده نام از نام هاى پيامبر اكرم در قرآن آمده است: محمد , احمد ,عبدالله , طه , يس , نون , مزمل, مدثر, رسول و ذكر.
سپس آن حضرت براى هر اسمى آيه اى تلاوت فرمود. نيز فرمود: (ذكر) يكى از نام هاى محمد(ص) است وما (اهل بيت) (اهل ذكر) هستيم. كلبى! هر چه مى خواهى از ما سوال كن. كلبى مى گويد: (از ابهت صادق آل محمد(ص) به خدا سوگند! تمام قرآن را فراموش كردم و يك حرف به يادم نيامد تا سوال كنم. (7)
برخى چهارصد نام و لقب پيامبر(ص) كه در قرآن آمده است, را بر شمرده اند. (8)


عظمت نام محمد (ص)
جلوه نام محمد(ص ) براى امام صادق( عليه السلام) به گونه اى بود كه هر گاه نام مبارك حضرت محمد( ص ) به ميان مى آمد،عظمت و كمال رسول خدا(ص ) چنان در وى تإثير مى گذاشت، كه رنگ چهره اش گاهى سبز و گاهى زرد مى شد به طورى كه آن حضرت در آن حال, براى دوستان نيز نا آشنا مى نمود.(9) امام صادق(عليه السلام) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مى فرمود: جانم به فدايش.
اباهارون مى گويد: روزى به حضور امام صادق(عليه السلام) شرفياب شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است كه تو را نديده ام.
عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود.
آن حضرت فرمود: خدا او را براى تو مبارك گرداند چه نامى براى او انتخاب كرده اى؟
گفتم: او را محمد ناميده ام.


امام صادق( عليه السلام) تا نام محمد را شنيد( به احترام آن حضرت) صورت مباركش رابه طرف زمين خم كرد ,نزديك بود گونه هاى مباركش به زمين بخورد. آن حضرت زيرلب گفت: محمد, محمد, محمد. سپس فرمود: جان خودم، فرزندانم، پدرم و جميع اهل زمين فداى رسول خدا(ص) باد! و باز فرمود او را دشنام مده! كتك نزن! بدى به او نرسان! بدان! در روى زمين خانه اى نيست كه در آن نام محمد وجود داشته باشد، مگر اين كه آن خانه در تمام ايام مبارك خواهد بود. (10)

 

زندگينامه حضرت محمد(ص),پيامبر اسلام (ص),ويژگيهاي حضرت محمد(ص)

امام صادق (ع) فرمود: خدا هيچ مخلوقى را بهتر از محمد(ص) نيافريد

 
سيماى محمد(ص)
امام جعفر صادق( عليه السلام ) فرمود: امام حسن( عليه السلام ) از دائي اش (هند بن ابى هاله) (11) كه در توصيف چهره پيامبر(ص) مهارت داشت, در خواست نمود تا سيماى دل آراى خاتم پيامبران (ص) را براى وى توصيف نمايد.


هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: ( رسول خدا ( ص) در ديده ها با عظمت مى نمود, در سينه ها مهابتش وجود داشت . قامتش رسا ,مويش نه پيچيده ونه افتاده , رنگش سفيد و روشن , پيشانيش گشاده , ابروانش پرمو وكمانى و ازهم گشاده , در وسط بينى برآمدگى داشت. ريشش انبوه, سياهى چشمش شديد, گونه هايش نرم و كم گوشت.

 

دندان هايش باريك و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه رفتن با وقار حركت مى كرد. وقتى به چيزى توجه مى كرد به طور عميق به آن مى نگريست. به مردم خيره نمى شد, به هر كس مى رسيد سلام مى كرد, همواره هادى و راهنماى مردم بود. براى از دست دادن امور دنيايى خشمگين نمى شد. براى خدا چنان غضب مى نمود كه كسى او را نمى شناخت. اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود.
برترين مردم نزد وى كسى بود كه, بيشتر مواسات و احسان و يارى مردم نمايد...) (12)


اوصاف پيامبر در تورات و انجيل
خداوند متعال در وصف پيامبر(ص) فرمود: (الذين ءاتينهم الكتب يعرفونه كما يعرفون ابنإهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون) (14) كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داديم, او را همچون فرزندان خود مى شناسند; (ولى) جمعى از آنان, حق را آگاهانه كتمان مى كنند.


امام صادق(عليه السلام) فرمود: (يعرفونه كما يعرفون ابنائهم) زيرا خداوند متعال در تورات و انجيل و زبور , حضرت محمد( ص), مبعث, مهاجرت, و اصحابش را چنين توصيف نمود:(محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماءبينهم...) محمد ( ص ) فرستاده خداست ؛ و كساني كه با او هستند دربرابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى , در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را طلبند. نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين, توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است... .(15)


امام صادق(عليه السلام) فرمود: اين, صفت رسول خدا(ص) و اصحابش در تورات و انجيل است. زمانى كه خداوند پيامبر خاتم(ص) را به رسالت مبعوث نمود اهل كتاب ( يهود و نصارى) او را شناختند اما نسبت به او كفر ورزيدند, همان گونه كه خداوند متعال فرمود:( فلما جاءهم ما عرجوا كفروا به) (16) هنگامى كه اين پيامبر نزد آن ها آمد كه (از قبل) او را شناخته بودند, به اوكافر شدند. (17)


خداوند متعال در قرآن كريم در وصف پيامبر(ص) مى فرمايد: ( و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين) (18) ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم. و در جاي ديگر نيز مى فرمايد:اشدإ على الكفار رحماء بينهم...) در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. اين دو چگونه با هم جمع مى شوند؟


توجه به اين آيه براى طرفدارى انديشه تسامح و تساهل ضرورى است. آيا ممكن است كامل ترين انسان كه با كامل ترين كتاب آسمانى براى هدايت تمام جهانيان مبعوث گرديده است در مقابل دشمنان دين هيچ عكس العملى جز مهربانى نداشته باشد؟! براى اداره جامعه دينى و بقاى آن بايد در مقابل دشمنان دين ايستاد شدت عمل نسبت به كافران ومبارزه با آن ها براى از بين بردن موانع هدايت عين رحمت است.

 

برترين مخلوق
حسين بن عبدالله مى گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم: آيا رسول خدا(ص) سرور فرزندان آدم بود؟
آن حضرت فرمود: قسم به خدا، او سرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر از محمد(ص) نيافريد. (19)
امام صادق(عليه السلام) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا(ص) را به معراج بردند جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود واز آن به بعد او راهمراهى نمى كرد. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل در چنين حالى مرا تنها مى گذارى؟! جبرئيل گفت : تو برو . سوگند به خدا در جايى قدم گذاشته اى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و بيش از تو بشرى به آن جا راه نيافته است.(20)

 

معمر بن راشد مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه فرمود: يك نفر يهودى خدمت رسول خدا(ص) رسيد و به دقت او را نگريست.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت: آيا تو برترى يا موسى بن عمران; آن پيامبرى كه خدا با او تكلم كرد و تورات و انجيل را بر او نازل نمود و به وسيله عصايش دريا را براى او شكافت و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟


پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند ولكن (در جوابت) مى گويم كه حضرت آدم( عليه السلام) وقتى خواست از خطاى خود توبه كند, گفت:
(اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى) خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى خواهم كه مرا عفو نمايى. خداوند نيز توبه اش را پذيرفت. حضرت نوح(عليه السلام) وقتى از غرق شدن در دريا ترسيد گفت: ( اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما انجيتنى من الغرق) ; خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى كنم. مرا ازغرق شدن نجات بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.

 

حضرت ابراهيم(عليه السلام) در داخل آتش گفت: (اللهم انى اسالك بحق محمد وآل محمد لما انجيتنى منها); خدايا! به حق محمد وآل محمد از تومى خواهم كه مرا از آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى او سرد و گوارا نمود. حضرت موسى(عليه السلام) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترس نمود گفت:(اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما امنتنى); خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى نمايم كه مرا ايمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:(لاتخف انك انت الاعلى) (21) نترس. مسلما تو برترى.


اى يهودى, اگر موسى(عليه السلام) امروز حضور داشت و مرا درك مى كرد و به من و نبوت من ايمان نمى آورد. ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال او نداشت. اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى( عليه السلام) كه زمان خروجش عيسى بن مريم براى يارى او فرود مى آيد و پشت سر او نماز مى خواند. (22)

 

پيامبر اسلام (ص),ويژگيهاي حضرت محمد(ص),حضرت محمد(ص)

پيامبر(ص) فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد

 

سياستمدارى پيامبر(ص)
درعرف جهاني امروز( سياست ) را به معناي نيرنگ و دروغ براي كسب قدرت و سلطه بر مردم تعريف مي كنند، اما (سياست) در لغت به معناى (اداره كردن امور مملكت و حكومت كردن است). خداوند متعال پيامبر خاتم ( ص) جانشينان بر حق او ائمه معصومين (عليهم السلام) را از بهترين سياستمداران شمرده است در زيارت جامعه , در وصف ائمه (عليهم السلام) كه پرورش يافتگان مكتب نبوتند, آمده است: (وساسه العباد).


فضيل بن يسار مى گويد: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه به بعضى از اصحاب قيس ماصر فرمود: خداوند ـ عزوجل ـ پيغمبرش را تربيت كرد و نيكو تربيت فرمود. چون تربيت او را تكميل نمود, فرمود: ( انك لعلى خلق عظيم); تو بر اخلاق عظيمى استوارى. سپس امر دين و امت را به او واگذار نمود تا سياست و اداره بندگانش را به عهده بگيرد, سپس فرمود: (ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا) (23) آنچه را رسول خدا براى شما آورد، بگيريد،( و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرد، خود دارى نماييد.

رسول خدا(ص) استوار، موفق و مويد به روح القدس بود و نسبت به سياست و تدبير خلق هيچ گونه لغزش و خطايى نداشت و به آداب خدا تربيت شده بود،... .


زهد و وارستگى
حضرت محمد( ص) هرگز نسبت به دنيا و لذايذ زودگذر آن ميلى نشان نداد و به آن توجهى نكرد. آن حضرت براى هدايت مردم و رساندن آن ها به سعادت دنيا و آخرت وارد عرصه سياست شد.
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: روزى رسول خدا(ص) در حالى كه محزون بود، از منزل خارج شد فرشته اى بر او نازل شد، در حالى كه كليد گنج هاى زمين را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد(ص) اين كليدهاى گنج هاى زمين است. پروردگارت مى فرمايد: اين كليدها را بگير و درگنج هاى زمين را باز كن وآنچه مى خواهى ازآن استفاده نما. بدون اين كه نزد من ذره اى ازآن ها كم شود.


پيامبر(ص) فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد. كسانى دور آن جمع مى شوند كه عقل ندارند.
فرشته گفت: به آن خدايى كه تو رابه حق مبعوث نمود! وقتى در آسمان چهارم كليدها را تحويل مى گرفتم , همين سخن را از فرشته ديگرى شنيدم.


ابن سنان مى گويد: امام صادق(عليه السلام) فرمود: مردى نزد پيامبر( ص) آمد، در حالى كه آن حضرت روى حصيرى نشسته بود كه زبرى آن بر بدن آن حضرت اثر گذاشته بود و بربالشى از ليف خرما تكيه نموده بود كه برگونه هاى گلگونه اش نفوذ كرده بود.آن مرد درحالى كه جاهاى اثر كرده را مسح مى نمود گفت: كسرى و قيصر (پادشاهان ايران و روم) هرگز چنين راضى نمى شوند و بر حرير و ديبا مى خوابند و تو ( كه سرور مخلوقات خدايى) بر اين حصير!


پيامبر(ص) فرمود: به خدا من از آن ها برتر و گرامى تر هستم. من كجا و دنيا كجا! مثال زودگذر بودن دنيا مثال شخصى است كه بر درختى سايه دار عبور مى كند،لحظه هايى از سايه درخت استفاده مى كند و وقتى سايه تمام شد از آن جا كوچ مى كند و درخت را رها مى كند.
هيچ زمينه اى از زندگى پيامبر(ص) نيست مگر اين كه امام صادق(عليه السلام) در آن زمينه سخنانى با ارزش دارد. به عنوان حسن ختام به ذكر خطبه اى از آن حضرت در توصيف پيامبر(ص) اكتفا مى كنيم.


خطبه امام صادق (عليه السلام) در وصف حضرت محمد ( ص )
بردبارى، وقار و مهربانى خدا سبب شد تا گناهان بزرگ و كارهاى زشت مردم مانع نشود كه دوست ترين و شريف ترين پيغمبرانش  يعنى محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم بر گزيند.
محمد بن عبدالله(ص) در حريم عزت تولد يافت، در خاندان شرافت اقامت گزيد، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بيان كردند و حكميان در وصفش انديشه نمودند، او پاكدامنى بى نظير، هاشمى نسبى بى مانند و بى مانندى از اهل مكه بود.

 

حيا صفت او بود و سخاوت طبيعتش، بر متانت ها و اخلاق نبوت سرشته شده بود. اوصاف خويشتن دارى هاى رسالت بر او مهر شده بود تا آن گاه كه مقدرات و قضا و قدر الهى عمر اورا به پايان رسانيد و حكم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت.


هر امتى، امت پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تا پدر بزرگوارش، عبدالله، هر پدرى او را به پدر ديگر تحويل داد اصل و نسبش به ناپاكى آميخته نشد و ولادت او با ازدواج نا مشروع پليد نگشت. ولادتش در بهترين طايفه، گرامى ترين نواده (بنى هاشم)، شريف ترين قبيله (فاطمه مخزوميه) و محفوظترين شكم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترين دامن بود.


خدا او را برگزيد ،پسنديد و انتخاب كرد سپس كليدهاى دانش و سر چشمه هاى حكمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت بر بندگان و بهار جهانيان باشد. خداوند كتابى را بر او نازل كرد، كه بيان و توضيح هر چيزى در آن است و آن را به لغت عربى، بدون هيچ انحرافى قرار داد به اميد اين كه مردم پرهيزكار شوند. آن را براى مردم بيان كرد و معارف آن را روشن ساخت و با آن دينش را آشكار ساخت و واجباتى را لازم شمرد و حدودى را براى مردم وضع نمود وبيان كرد.

 

آن ها را براى مردم آشكار نمود و آن ها را آگاه ساخت. آن حضرت در آن امور راهنمايى به سوى نجات و نشانه هاى هدايت به سوى خدا مى باشد. رسول خدا(ص) رسالتش را تبليغ كرد مإموريتش را آشكار ساخت بارهاى سنگين نبوت را كه به عهده گرفته بود به منزل رسانيد و به خاطر پرورگارش صبر كرد و در راهش جهاد نمود. با برنامه ها و انگيزه هايى كه براى مردم پى ريزى نمود و مناره هايى كه نشانه هاى آن را بر افراشت براى امتش خير خواهى كرد و آن ها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به ياد خدا تشويق وبه راه هدايت دلالت كرد تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۶ شهريور ۱۳۹۵ساعت: ۱۰:۰۳:۰۶ توسط:هادي موضوع: